نفس سوخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفس سوخته . [ ن َ ف َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از ساکت . خاموش . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) : نکند چرخ تعدی به نفس سوختگان سرمه در کار نباشد نفس سوخته را. صائب (از آنندراج ). ◄ کنایه از دل سوخته . رنج دیده : می دهد بوی دل سوخته صائب سخنت می توان یافت در این کار نفس سوخته ای . صائب (از آنندراج ).