نفس گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفس گرفتن . [ ن َ ف َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) خبه شدن دم انسان . (از آنندراج ) (از سفرنامه ٔ شاه ایران ). نفس گسستن . نفس بریدن . نفس فرورفتن . خاموش شدن : نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی . سعدی . می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی او از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت . حافظ. - نفس کسی را گرفتن ؛ جانش را به لب رساندن . او را سخت رنجور و مانده کردن و از توان و رمق انداختن . ◄ مانده شدن و گرفتن صدای کسی بر اثر داد و فریاد کردن . ◄ رنج ماندگی به توقف کوتاه در رفتنی بیش ازعادت، کم کردن . (یادداشت مؤلف ). لختی ماندن و نفس تازه کردن .