نفیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفیر. [ ن َ ] (اِ) کرنای کوچک . (انجمن آرا). برادر کوچک کرنا را گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ). کرنا. (غیاث اللغات ). مجازاً قسمی از کرنا که بیشتر قلندران دارند و به آن شاخ نفیر و بوق نفیر هم گویند. (فرهنگ نظام ). نای روئین گاودم . (اوبهی ) : عشق معشوقان نهان است و ستیر عشق عاشق با دو صد طبل و نفیر. مولوی . ◄ نام آوازی است از دستگاه همایون . (از فرهنگ نظام ). ◄ بانگ بلندنای . (ناظم الاطباء). ◄ فریاد. (غیاث اللغات ) (دهار) (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فغان . (آنندراج ). ناله . آواز. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بانگ . خروش . داد. آه و فغان : کار من در هجر تو دایم نفیر است و فغان شغل من در هجرتو دایم غریو است و غرنگ . منجیک . چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی است با زفیر و با نفیر و با غریو و با غرنگ . منوچهری . هر روز کلنگ با نفیر دگر است مسکین ورشان با بم و زیر دگر است . منوچهری . کنون رهبری کرد خواهند کوران مرا زین قبل با فغان و نفیرم . ناصرخسرو. دهر ز عدل تو با نشاط وسرور است مال ز جود تو با نفیر و فغان است . مسعودسعد. خلق را بودی نفیر از ظلم پیش از عهد او عدل او آورد ظالم را به فریاد و نفیر. سوزنی . عارف و عامی بودند گروگیر از تو تو از آن هر دو گرو گیر به فریاد نفیر. سوزنی . خود پرده ام دراند و خود گویدم که هان خاقانیا خموش که جای نفیر نیست . خاقانی . نفیر مظلومان به آسمان رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٨). از تحمل اتباع او نفیر از مردم برخاست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٤). نفیر از جهانی که داراکش است نهان پرور و آشکاراکش است . نظامی . مگر دود دل من راه بستت نفیر من خسک در پا شکستت . نظامی . سهیل از شعر شکرگون برآورد نفیر از شعری گردون برآورد. نظامی . کجا زوبر تواند خورد عاشق که زو ناز است و از عاشق نفیر است . عطار. در شهرنفیر عورات و زفیر ایتام و تضرع مصلحان و ناله ٔ مفسدان ... به آسمان می رسید. (جهانگشای جوینی ). بعد از نفیر و جدال و قیل و قال . (جهانگشای جوینی ). کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد وزن نالیده اند. مولوی . ولی چه فایده از گردش زمانه نفیر نکرده اند شناسندگان ز حق فریاد. سعدی . آه دردآلود سعدی گر ز گردون بگذرد در تو کافردل نگیرد ای مسلمانان نفیر. سعدی . صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن . حافظ. ◄ خرنا. خرناسه . (یادداشت مؤلف ). ◄ گریزنده . نفرت کننده . (غیاث اللغات ). رجوع به نفیرشدن شود : گر نخواهی دوست را فردا نفیر دوستی با عاقل و با عقل گیر. مولوی . - به نفیر آمدن ؛ به خروش آمدن . خروشیدن . فغان و فریاد کردن : به نفیر آید عالم هر گاه که رخ ماه بگیرد شبگیر. سوزنی . رخ آن ماه گرفت اینک و من به نفیر آمده ام رو به نفیر. سوزنی . - به نفیر آوردن ؛ به فغان و خروش آوردن . به فریاد آوردن : خلق را بودی نفیر از ظلم پیش از عهد او عدل او آورد ظالم را به فریاد و نفیر. سوزنی . - به نفیر بودن ؛ خروشان و فریادکنان بودن . دادخواهان و غریوان بودن : همچو مظلوم باشد از ظالم ظالم از دست عدل او به نفیر. سوزنی . - در نفیر ؛ خروشان . غریوان . فریادکنان : دید پیغمبر یکی جوق اسیر که همی بردند و ایشان در نفیر. مولوی . - در نفیر بودن ؛ در خروش و فریاد و فغان بودن : یک مریدی اندرآمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر. مولوی . - نفیر برآمدن ؛فریاد برخاستن . خروش و بانگ و فغان بلند شدن : ز شهر کجاران برآمد نفیر برفتند با نیزه و گرز و تیر. فردوسی . - نفیر برآوردن ؛ فغان کردن . فریاد کردن . خروشیدن . غریویدن . شکوه کردن : مگر دان سر خفته را از سریر که گردون گردان برآرد نفیر. نظامی . بحر به صد رود شد آرام گیر جوی به یک سیل برآرد نفیر. نظامی . خصم تنها گر برآرد صد نفیر هان و هان بی خصم قول او مگیر. مولوی . - نفیر برخاستن ؛ نفیر برآمدن : از شهر نفیر برخاست و مستغاث به آسمان رسید که اوباش شهردست تطاول کشیده اند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٤).
نفیر. [ ن َ ] (ع اِ) گروه مردم از سه تا ده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گروه مردم . (مهذب الاسماء). نفر. کمتر از ده تن ازمردان . (از اقرب الموارد). ◄ گروهی که برای کاری برخیزند. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). قومی که به کاری پیش روند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ گروهی گریزندگان . (یادداشت مؤلف ). قومی که با کسی گریزند یا از هم گریزند در جنگ . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ همتای کسی در منافرة: ما هو بنفیر فلان ؛ ای بکفئه فی المنافرة. (اقرب الموارد). ◄ نفیرعام ؛ قیام عامه ٔ مردم برای جنگیدن با دشمن . (از اقرب الموارد). ◄ یوم النفیر؛ یوم النفر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به نفر شود. ◄ (مص ) سخت رفتن قوم برای کار و همه یکبار پیش آمدن در آن . (منتهی الارب ). رجوع به نفار و نفور شود.