نقش بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقش بستن . [ ن َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از تصویر کردن . (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نقاشی کردن . نقش کشیدن . صورتگری کردن . رسم کردن . نگاشتن : من نقش همی بندم و تو جامه همی باف این است مرا با تو همه شغل و همه کار. ناصرخسرو. خون صید اﷲ اکبر نقش بستی بر زمین جان مرغ الحمدﷲ سبحه گفتی در هوا. خاقانی . بر زمین الحمدﷲ خون حیوان بسته نقش بر هوا تسبیح گویان جان حیران آمده . خاقانی . نقش امّید چون تواند بست قلمی کز دلم شکسته تر است . خاقانی . چنان در لطف بودش آبدستی که بر آب از لطافت نقش بستی . نظامی . مرا صورتی برنیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست . سعدی . ◄ زینت دادن . آراستن : فلاطون دگر نامه را نقش بست ز هر دانشی کآمد او را به دست . نظامی . سخن را نگارنده ٔ چربدست به نام سکندر چنین نقش بست . نظامی . چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر او نقشی نبستم . نظامی . ◄ به وجود آمدن . هست شدن . آفریده شدن . پدید آمدن . مصور شدن . شکل یافتن . صورت وجود یافتن : تخته ٔ اول که الف نقش بست بر در محجوبه ٔ احمد نشست . نظامی . به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست . سعدی . ◄ آفریدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ایجاد کردن . پدید آوردن . خلق کردن . مجسم کردن . مصور کردن : بهر بذلش نطفه ٔ خورشید را نقش در ارحام کان بست آسمان . خاقانی . تا چه کرد آنکه نقش روی تو بست که در فتنه بر جهان بگشاد. سعدی . تا نقش می بندد فلک کس را نبوده ست این نمک حوری ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری . سعدی . نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست . سعدی . ◄ تصور نمودن . تخیل نمودن . (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). عزم کردن . قصد کردن . اندیشه کردن . (یادداشت مؤلف ) : نقش می بستم که گیرم گوشه ای زآن چشم مست طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود. حافظ.