نقش زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقش زدن . [ ن َ زَ دَ ] (مص مرکب ) نقش نوشتن . (آنندراج ). رقم زدن . نگاشتن . نگاریدن . نوشتن : هرکه به درگاه تو سجده برد روز حشر آیت لاتقنطوا نقش زند بر جبین . خاقانی . سه فرهنگ نامه زفرخ دبیر به مشک سیه نقش زد بر حریر. نظامی . نه هرکو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد تذروی طرفه می گیرم که چالاک است شاهینم . حافظ (از آنندراج ). ◄ داو بردن . (غیاث اللغات از مصطلحات الشعرا). ظفر یافتن بر چیزی . (آنندراج ) : هرکسی در روز قتلم بوسه زد بر دست تو از سر جان من گذشتم نقش را یاران زدند. خالص (از آنندراج ). ◄ رل بازی کردن . (یادداشت مؤلف ). نقش انگیختن . صورت سازی کردن . حیله کردن : خرقه ٔ زهد و جام می گرچه نه درخور همند این همه نقش می زنم از جهت رضای تو. حافظ. ◄ اجرا کردن . نواختن : مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد نقش هر پرده که زد راه به جائی دارد. حافظ. - نقش بر یخ زدن ؛ کار بی حاصل و بیهوده کردن : نقش وفا بر سر یخ می زنند. نظامی .