نقش گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقش گرفتن . [ ن َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) نقش قبول کردن . (از آنندراج ). نقش پذیرفتن : دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت یک لحظه بود جفت و همه عمر فرد ماند. خاقانی . چنین که من ز لباس تعلق آزادم عجب که پهلوی من نقش بوریا گیرد. صائب (از آنندراج ). ◄ تأثیر کردن . مؤثر افتادن : خدا را ای نصیحت گو حدیث از مطرب و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد. حافظ.