نقش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقش . [ ن َ ] (ع مص ) نگاشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نگارش . (یادداشت مؤلف ). نقش کردن . (زوزنی ). ◄ کندن نگین . (یادداشت مؤلف ): نقش فص الخاتم ؛ حفره . (اقرب الموارد). رجوع به نقش نگین شود. ◄ نگار کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از تاج المصادر بیهقی ). نگار کردن چیزی را به دو رنگ یا چند رنگ . (از ناظم الاطباء) (ازمتن اللغة) (از اقرب الموارد). و زینت کردن آن را. (از اقرب الموارد). رنگ کردن چیزی به رنگی یا رنگهائی . تنقیش . معرب نگاشتن است . (یادداشت مؤلف ). ◄ نشان و اثر گذاشتن در روی زمین، و این معنی اصلی کلمه است . (از متن اللغة). ◄ گاییدن .(منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از متن اللغة). ◄ به خار زدن خوشه ٔ خرما را تا زود رطب گردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). با خار به خوشه ٔ خرما زدن تا رطب گردد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). خار زدن خوشه ٔ خرما را تا زود رطب گردد. (ازناظم الاطباء). ◄ (به صیغه ٔ مجهول ): پدیدآمدن در خوشه ٔ خرما چند نقطه از رطب شدن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال : نقش العذق ؛ اذا ظهر به نکت من الارطاب . (منتهی الارب ) (از متن اللغة). ◄ نهایت آشکار کردن چیزی را. (منتهی الارب )(آنندراج ). به نهایت آشکار کردن . (از ناظم الاطباء).استقصا کردن در کشف چیزی . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ پاکیزه کردن خوابگاه گوسپند را از خار و خس و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ برکندن موی به منقاش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). به منقاش برکندن . (از تاج المصادر بیهقی ). ◄ بیرون کردن خار را از پای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). بیرون آوردن خار را با منقاش . (از ناظم الاطباء). خار از تن برکندن . (از تاج المصادر بیهقی ). خار از تن بیرون کردن . (از زوزنی ). ◄ (اِ) صمغ اندک و نابسته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ خرمای خشک در انبان نهاده و آب بر آن پاشیده . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). رطب ربیط. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).
نقش . [ ن َ ] (ع اِ) صورت . (آنندراج ) (از بهار عجم ) (ناظم الاطباء). تصویر. رسم . ترسیم . شبیه صورت و شکل . توخش . (ناظم الاطباء). شبیه . تمثال : بت اگر چه لطیف دارد نقش به برِدو رخانْت هست خراش . رودکی . که بر آب و گل نقش ما یاد کرد که ماهار در بینی باد کرد. رودکی . بر او [ تخت طاقدیس ] نقش زرین صد و چل هزار ز پیروزه بر زر که کرده نگار. فردوسی . چو بیدار گردی جهان را ببین که دیباست یا نقش مانی به چین . فردوسی . هنرتان به دیباست پیراستن دگر نقش بام و در آراستن . فردوسی . بر ایوانها نقش بیژن هنوز به زندان افراسیاب اندر است . (منسوب به فردوسی ). ور چون تو به چین کرده ٔ نقاشان نقشی است نقاش بلانقش کن و فتنه نگاری است . فرخی . هزاران بدش اندرون طاق و خم به بچکم درش نقش باغ ارم . عنصری . تا هست خامه خامه به هر بادیه ز ریگ وز باد غیبه غیبه بر او نقش بی شمار. عسجدی . از جد نیکو رای تو وز همت والای تو رسواترند اعدای تو از نقش های الفیه . منوچهری . گوژ گشتن با چنان حاسد بود از راستی باژگونه راست آید نقش گوژ اندر نگین . منوچهری . چه آن روزی که من بر تو گذارم چه آن نقشی که بر آبی نگارم . فخرالدین اسعد. سفید کردند و مهره زدند که گوئی هرگز بر آن دیوارها نقشی نبوده است . (تاریخ بیهقی ص ١١٨). خانه ای کرده ستی اندر دل ز جهل و هر زمان آن همی خواهی که بر وی نقش گوناگون کنی . ناصرخسرو. دیبای منقش به تو بافند ولیکن معنیش بود نقش و سخن پود و خرد تار. ناصرخسرو. نشاند از حله ها بی بهر مهرت بشست از نقش ها باد خزانت . ناصرخسرو. نه چون قد تو سروی به بوستان نه چون روی تو نقشی به قندهار. مسعودسعد. سروی به راستی تو در جویبار نیست نقشی به نیکوئی تو در قندهار نیست . امیرمعزی . نقش کاقبال نگارد نشود ز آب تباه . اثیر اخسیکتی . هزار نقش برآرد زمانه و نبود یکی چنانکه در آئینه ٔ تصور ماست . انوری . این سر و دستارها که بینی ازین قوم صورت بی جان بود چو نقش در ایوان . ظهیر. کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتی نقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی . خاقانی . نفس عیسی جست خواهی راه کن سوی فلک نقش عیسی در نگارستان رهبان کن رها. خاقانی . این است همان ایوان کز نقش رخ مردم خاک در او بودی دیوار نگارستان . خاقانی . نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من بوستان از ابر و ابر از بوستان انگیخته . خاقانی . گفت ز نقشی که در ایوان اوست در به سپیدی نه چو دندان اوست . نظامی . دریدند از هم آن نقش گزین را که رنگ از روی بردی نقش چین را. نظامی . نقش رستم کو به حمامی بود قرن حمله فکر هر خامی بود. مولوی . عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ مرد جنگی چون زند بر نقش چنگ . مولوی . درتک آب ار ببینی صورتی عکس بیرون باشد آن نقش ای فتی . مولوی . نقش با نقاش چون پهلو زند سبلتان و ریش خود برمی کند. مولوی . نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست . سعدی . تا روانم هست نامت بر زبان دارم روان تا وجودم هست خواهد بود نقشت در ضمیر. سعدی . سودای تو از سرم بدر می نرود نقشت ز برابر نظر می نرود. سعدی . از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل . حافظ. حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد اینهمه نقش درآئینه ٔ اوهام افتاد. حافظ. هر آنکس که دی نقش امروز دید تواند به فردای دولت رسید. کاشف شیرازی . آنانکه نقش روی تو آرند سوی باغ گلبرگ را ز طاق دل شبنم افکنند. طالب (آنندراج ). ◄ نگار. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از بهار عجم ) (از مهذب الاسماء). رنگ های گوناگون . (ناظم الاطباء). - نقش جامه ؛ نگار آن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ پیکر. (یادداشت مؤلف ). صورت ظاهر. مقابل نفس : چشم سر نقش این و آن بیند آنچه سر است چشم جان بیند. سنائی . معنی مرد به از نقش که بر هیچ عدو آن سواری که به نقش است نبینی ظفرش . سنائی . در کون هم طویله ٔ خاقانی اند لیک از نقش و فطرتند ز نفس و فطن نیند. خاقانی . نفست آنجا خلیفه ٔ ارواح نقشت اینجا اسیر خاک شده . خاقانی . ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوار. نظامی . رجوع به شواهد معنی بعدشود. ◄ خلقت . هیأت آفرینش . ترکیب آفرینش : مبین در نقش گردو کآن خیال است گشودن بند این مشکل محال است . ؟ مرا بر سر گردون رهبری نیست جز این کاین نقش دانم سرسری نیست . نظامی . بسی مطالعه کردیم نقش عالم را ز هر که در نظر آمد به حسن ممتازی . سعدی . رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ نشان . اثر. رد. سواد : چون نقش واقعه ... پیدا آمده باشد عاقل دوربین و جاهل غافل یکسان باشد. (کلیله و دمنه ). چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است . حافظ. ◄ اثرو نشانی که از کسی یا چیزی باقی بماند : گشته روی بادیه چون خانه ٔ جوشنگران از نشان سوسمار و نقش ماران شکن . منوچهری . غرض نقشی است کز ما بازماند که هستی را نمی بینم بقائی . سعدی . ◄ نگارش . نگاشته . نگار. (یادداشت مؤلف ). نوشته . خط : بدیدند نقشی بر آن تیزتیر بخواند آنکه بود از بزرگان دبیر نبشته بر آن تیر بد پهلوی که ای شاه داننده گر بشنوی . فردوسی . پیغام سلطان بر آن جمله رسیده، کاغذ به دست وی داد، بخواند، این نقش نبشت .(تاریخ بیهقی ص ٣٧٠). در دست روزگار فلک راست دفتری المقتفی ابوالخلفا نقش دفترش . خاقانی . ز نقش خامه ٔ آن صدر و نقش نامه ٔ او بیاض صبح و بیاض دل مراست ضیا. خاقانی . ◄ خط. صورت مکتوب کلمات : عجب نبود ز قرآن گرنصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نبیند دیده ٔ اعمی . سنائی . چون تو در مصحف از هوی نگری نقش قرآن ترا کند در بند. سنائی . دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش عنبر بوی . سنائی . از نقش عید یک نقط ایام برگرفت بر چهره ٔ عروس ظفر کرد مظهرش . خاقانی . گر به نقش زنان فرودآئی همچو نقش زنان زیان بینی . خاقانی . ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوار. نظامی . ◄ آنچه بر نگین انگشتر یا بر سکه حک کنند یازنند : سکه ٔ ایام را بر هر دو روی نقش نامش صدر صاحب رای باد. خاقانی . سرهای ناخن از رخ و رخ از سرشک گرم چون نقش بر زر و چو زر از که برآورند. خاقانی . بعد از تو زر ز سکه نپذرفت هیچ نقش سکه نداد نقش به زر کز تو بازماند. خاقانی . صدهزاران خاتم ار خواهی توانی یافت لیک نقش جم بر هیچیک خاتم نخواهی یافتن . خاقانی . گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی . حافظ. ◄ خال روی طاس های نرد : وز سه شش نقش خویش یک بینم هم نخواهم که نقش بین باشم . خاقانی . مهره ٔ شادی نشست و ششدره برخاست نقش سه شش بر سه زخم کام برآمد. خاقانی . این فلک کعبتین بی نقش است همه بر استخوان قمار کند. خاقانی . روز آمد و کعبتین بی نقش زآن رقعه ٔ اختران برانداخت . خاقانی . هر کس از مهره ٔ مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه . حافظ. ◄ داو بازی نرد که بر وفق مراد آید. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). رجوع به نقش آوردن شود. ◄ خال های گنجفه و جز آن که بر وفق مراد باشد. ◄ بخت . طالع.(ناظم الاطباء). بخت در قمار و در تجارت و معاملات : خوش نقش، بدنقش . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نقش آوردن شود. ◄ لیاقت . سزاواری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ استواری حکم و تمکن هیبت در دل ها؛ چنانکه می گویند: نقش فلان کوتوال خوب بود، و این اصطلاح ارباب حکومت است . (آنندراج ). رجوع به معنی بعدی شود. ◄ رول .در تاترها و نمایش ها؛ یعنی شغل، کار. (یادداشت مؤلف ). ◄ جنسی از سرود قوالان که وضعکرده ٔ خراسانیان است . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ قول . ترانه . تصنیف . (یادداشت مؤلف ) : مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد. حافظ (یادداشت مؤلف ). حافظ شربتی در علم موسیقی علم بود و نقشها و تصنیف های او در میان مردمان مشهور است . (یادداشت مؤلف از مجالس النفایس ). - امثال : تا نقش است بخش است . نقش از گلیم می رود از دل نمی رود . نقش عنبر بوی عنبر ندهد. هر که بینی نقش خود بیند در آب . - از نقش گور خار رستن ؛ کنایه از خواری و بی اعتباری باشد. (آنندراج ). - بدنقش ؛ بدبخت که در هیچ کاری روزگار با وی مساعدت نمی کند. (از ناظم الاطباء). که در قمار دست ناموافق و نامطلوب آرد. که در بازی نرد طاسش به دلخواه و بر وفق مراد ننشیند. - خوش نقش ؛ مرد بختیار و خوش بخت . (ناظم الاطباء). مقابل بدنقش . - نقش آزر ؛ صورتک ها و بت هائی که آزر بت تراش ساخت . کنایه از آنکه مات و مبهوت است و چون بتان آزری سخن گفتن نمی تواند : حقا که در مصیبتت ای نقش ایزدی حیران و بی زبان شده چون نقش آزرم . خاقانی . - نقش ایزدی ؛ صنع خدائی . کنایه از صورت دلپذیر زیبا : حقا که در مصیبتت ای نقش ایزدی حیران و بی زبان شده چون نقش آزرم . خاقانی . - نقش ایوان ؛ نقش و نگار و تصاویری که با شنگرف و لاجورد و جز آن بر در ودیوار ایوان کشند : خواجه دربند نقش ایوان است خانه از پای بست ویران است . سعدی . - ◄ کنایه از کسی که صورتی زیبا دارد اما از فهم و دانش بی نصیب است و کنایه از کسی که هر چه هست همان صورت ظاهراست و بس . رجوع به نقش گرمابه و نقش بر دیوار شود. - نقش برآب ؛ کنایه از غیر ثابت و ناپایدار و باطل و بی ماحصل . (از آنندراج ). زودگذر و بی دوام . - نقش بدنشین ؛ نقشی که به مراد ننشیند. (آنندراج ) : مگذر ز قمار بوسه بازی ای مست که نقش بدنشین نیست [ ؟ ] . کلیم (آنندراج ). - نقش بر آب بستن ؛ کار بیهوده کردن . زحمت بی فایده کشیدن . سعی بیهوده کردن . به کار محال همت گماشتن . - نقش بر آب ریختن ؛ منصوبه ٔ تازه انگیختن . (آنندراج ) : فسونی خواند نقشی ریخت بر آب که رخت کفر ودین را برد سیلاب . رهی (از آنندراج ). - نقش بر آب زدن ؛ کنایه ازکار بی ثبات و بی فایده کردن . (آنندراج ). کار بی حاصل کردن . (یادداشت مؤلف ). در پی محال رفتن . برای کار ناشدنی رنج بیهوده بردن : مستمع خفته ست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش را کم زن بر آب . مولوی . بر آب زد ز سر جهل دشمنت نقشی گهی کز آتش شمشیر تو امان می خواست . سلمان . نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا تا کی شود قرین حقیقت مجاز من . حافظ. دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم . حافظ. چرخ چندان که زند نقش حوادث بر آب می شود جوهر آئینه ٔ آگاهی ما. (از آنندراج ). - ◄ منصوبه ٔ تازه انگیختن . (آنندراج ) : چه نقش بود که بر آب زد سپهر بلند که شیشه را به قدح همزبان نمی بینم . صائب (از آنندراج ). عاقل فریب گریه ٔ زاهد نمی خورد این نقش تازه ای است که بر آب می زند. تأثیر (از آنندراج ). - ◄ کنایه از محو کردن و برطرف ساختن باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). - نقش بر آب شدن ؛ از میان رفتن . (یادداشت مؤلف ). - نقش بر آب کردن ؛ عمل بیهوده کردن . (یادداشت مؤلف ) : مستمع خفته ست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب . مولوی (یادداشت مؤلف ). - نقش بر آب کشیدن ؛ کنایه از کار عبث کردن و ارتکاب امر بی ثبات . (غیاث اللغات ). کارهای عبث و بی ماحصل کردن . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : ترا نداشته جز سادگی برین ناصح که در نصیحت من نقشها بر آب کشی . ظهوری (از آنندراج ). - نقش بر آب نگاشتن ؛ کار بیهوده کردن . در پی ناشدنی و محال رنج عبث بردن : وفا از دل تو کسی جوید ای جان که خواهد که بر آب نقشی نگارد. جمال الدین عبدالرزاق . - نقش بر حجر ؛صورت یا عبارتی که بر سنگ نقر کنند. - ◄ کنایه از چیزی ثابت و ماندنی و بادوام که به زودی محو و زایل نشود : مهر مهر از درون ما نرود ای برادر که نقش برحجر است . سعدی . - نقش بر دیوار ؛ تصاویری که بر دیوار کشند زینت و تماشا را. - ◄ کنایه ازمردم بی اثر و بی خاصیت و نیز کنایه از مردم کوته فکر و نادان و کم عقل که به صورت آدمی اند : اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار. سعدی . رجوع به نقش دیوار شود. - نقش بیش ؛ مقابل نقش کم . (آنندراج ). رجوع به نقش زیاد شود. - نقش بی غبار ؛ کنایه از دعای مظلومان است ظالم را. (برهان قاطع) (آنندراج ). دعائی که مظلوم درباره ٔ ظالم کند. (ناظم الاطباء). - نقش پرگار کن ؛ کنایه از جمیع مخلوقات است . (برهان قاطع). همه ٔ مخلوقات . (ناظم الاطباء). - نقش پرمور ؛ به معنی شان عسل و خانه ٔ زنبور است . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). - نقش جدار ؛ نقش دیوار. نقش بر دیوار. رجوع به نقش بر دیوارو نقش دیوار شود : ور سخنهای فلاطون بشنیده ستی پیش من بی جان چون نقش جدارستی . ناصرخسرو. - نقش چیزی بودن ؛ بر آن مثبت و مکتوب بودن : بلی این حرف نقش هر خیال است که نادانسته را جستن محال است . جامی . - نقش چیزی داشتن ؛ کنایه از استعداد و حوصله ٔ آن چیز داشتن . (آنندراج ) : نقش این کار ندارد ز سبکروحان نیست گر ازین راه کسی نقش کف پا ببرد. ظهوری (از آنندراج ). - ◄ نشانی از آن داشتن : آستانت منزل دولت نه اکنون است و بس دارد این قصر معلا نقش تاریخ قدم . حافظ (از آنندراج ). - نقش چین ؛ کنایه از صورت زیبا. تصویرها و نقش های رنگین و دلاویز : گر ارتنک خواهی به بستان نظر کن که پر نقش چین شد میان و کنارش . ناصرخسرو. دریدند از هم آن نقش گزین را که رنگ از روی بردی نقش چین را. نظامی . - نقش حجر ؛ تصویری که بر سنگ حک کرده باشند. کنایه از چیز ثابت و پایدار : تا ابد نام او بر افسر عقل مهر بر سیم و نقش بر حجر است . خاقانی . یا شعر آبدار من از دست روزگار نقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش . خاقانی . ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم مهر مهریست که چون نقش حجر می نرود. سعدی . - نقش حرام ؛ به معنی نقش به حرام است که کنایه از مردم صاحب قد و قامت و ترکیب و بی غیرت و هیچ کاره کوده حرام باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). نقش بحرام . (ناظم الاطباء). - نقش خاک گوهری ؛ کنایه از صورت مردم اصیل و نجیب باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). - نقش خوب را زشت کردن ؛ خوب را بد جلوه دادن . صواب را ناصواب وانمود کردن : به هر کس نامه ای پوشیده بنوشت بر ایشان کرد نقش خوب را زشت . نظامی . - نقش خود را در آب دیدن ؛ کنایه از به فکر خویش بودن و دلبسته ٔ وجودخویش و کارهای خود بودن . - نقش درفش ؛ نقشی که بر رایت و بیرق کنند. عبارت یا تصویری که بر رایت کشند یا دوزند : ماه منیر صورت نقش درفش تست روز سپید سایه ٔ چتر بنفش تست . فرخی . - نقش دست دادن ؛ نقش آوردن . نقش آمدن . طاس بر وفق مراد نشستن . دور گردون بر مراد گشتن . توفیق یافتن : درآب و رنگ رخسارش چوجان دادیم وخون خوردیم چو نقشش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد. حافظ. - نقش دل ؛ کنایه از یقین . (آنندراج ). - نقش دیده شدن ؛ بر آن منعکس و مصور شدن . دایم پیش چشم بودن : تا چو کبوتران مرا نام تو نقش دیده شد کافرم ار طلب کنم کعبه به جای روی تو. خاقانی . - نقش دیوار ؛ نقش و نگار و تصاویری که بر دیوار کشند : دل بدیشان نه و چنین انگار کاین خسان نقشهای دیوارند. ناصرخسرو. ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوار. نظامی . به مستوران مگو اسرار مستی حدیث جان مگو با نقش دیوار. حافظ. - ◄ کنایه از حیران و سراسیمه . (آنندراج ). سرگشته و آشفته و حیران . (ناظم الاطباء). - ◄ کنایه از مردم بی تمیز و بی اثر و بی خاصیت که از وجودشان نفع و ضرری عاید نشود و نیز کنایه از کسی که خاموش است و سخن نگوید : سخن پدید کند کز من و تو مردم کیست که بی سخن من و تو هر دو نقش دیواریم . ناصرخسرو. - نقش زر ؛ نقشی که بر سکه زنند : ای عاشق جان بر میان با دوست نه جان در میان نقش زر سودائیان با عشق خوبان تازه کن . خاقانی . - نقش زمین شدن ؛ سخت بر زمین خوردن . (یادداشت مؤلف ). - نقش زیاد ؛ در لطایف و غیره نوشته، زیاد نام بازی دوم از هفت بازی نرد است، چرا که هر نقش که در کعبتین افتد هنگام باختن یکی از آن زیاده بازند، و در سراج اللغات نوشته که در بازی مذکور در هر نقش یک خال زیاده کرده اند. (از غیاث اللغات ). مثل نقش بیش، و به اصطلاح نرادان آن است که با هر نقشی یک خال زیاده اعتبار کنند و بازی مذکور را خال زیاد گویند. (آنندراج ). از هستیم ار نیست نشان، نام بجا هست در نرد شب و روز جهان نقش زیادم . کلیم (از آنندراج ). - ◄ نقش زیاده ؛ کنایه از اسم بلامسمی و آنچه قابل دیدن نباشد. (از برهان قاطع چ معین ) (از بهار عجم ). - نقش زیاده . رجوع به نقش زیاد در سطور بالاشود. - نقش ستردن ؛ نقش زدودن . چیزی را محو و نابود کردن . زایل ساختن : نقش طبیعی سترد روزگار نقش الهی نتواند سترد. انوری (از آنندراج ). - نقش سیم ؛ نقشی که بر سکه زنند : قومی مطوقند به معنی چو حرف قوم مولع به نقش سیم و مزور چو قلب کان . خاقانی . - نقش شاهنامه ؛ کنایه از مردم بی خاصیت و بی هنر : ز هیبت تو عدو نقش شاهنامه شود کزو نه مرد به کار آید و نه اسب و نه ساز. سوزنی . - نقش عروسی ؛ سرود که در هنگام شادی نکاح مخصوص است، به هندی سهره گویند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). - نقش فی الحجر ؛ چیزی که مندرس نمی شودو زایل نمی گردد و همیشه باقی می ماند. (ناظم الاطباء). رجوع به نقش بر حجر و نقش حجر شود. - نقش قرینه ؛ مراد از نقش مقابل ؛ یعنی نقش دیگر باشد، هر دو با هم مطابق می باشند. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). - نقش قمار ؛ خالی که بر طاس های نرد است : مقامری صفتی کن طلب که نقش قمار دو یک شمارد گر چه دو شش زند عذرا. خاقانی . - نقش قندهار ؛ کنایه از صورت خوب و دلکش . (از برهان قاطع) (ازآنندراج ) (از ناظم الاطباء) : چو نقش قندهار از حسن لیکن بلای حسن نقش قندهار است . مسعودسعد. خاطر کژ را چه شعر من چه نظم ابلهی کور عنین را چه نسناس و چه نقش قندهار. سنائی . - نقش کسی به تیر زدن ؛ کنایه از کمال بغض و عداوت کردن . (از آنندراج ). دشمنی و عداوت را به نهایت رساندن . - نقش کل ؛ کنایه از عرش است که فلک اعظم باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). رجوع به نفس کل شود. - نقش کم ؛ مقابل نقش بیش . (از آنندراج ). مقابل نقش زیاد. رجوع به نقش زیاد شود. - نقش گرمابه ؛ تصاویری که بر سقف و دیوارگرمابه ها کشند. - ◄ کنایه از مردم بی هنر و بی خاصیت که از مردی همین صورت ظاهر دارند : خود بدانی چون بر من آمدی که تو بی من نقش گرمابه بدی . مولوی . - نقش گرماوه ؛ نقش گرمابه : اگر ناطقی طبل پریاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای . سعدی . - نقش گزارش پذیر ؛ مراد قصه ٔ قابل بیان است . (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه ). - نقش مانی ؛ صورتی که مانی نقاش کشیده باشد.کنایه از تصاویر و اشکال بدیع و دلنشین، و نیز کنایه از صورت زیبا و صنم زیباروی است : و آراسته شد چو نقش مانی آن خاک سیاه پاسبانی . ناصرخسرو. گر چه از انگشت مانی برنیامد چون تو نقش هر دم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو. سعدی . - نقش مراد ؛ نقش موافق . نقشی که به مراد دل نشیند. طاسی که موافق نشیند : نقش مراد از در وصلش مجوی خصلت انصاف ز خصلش مجوی . نظامی . راست نکرده کار کس فر بساط کجروی مهره ٔ نرد دوستی نقش مراد می دهد. ظهوری (از آنندراج ). - نقش نگین ؛ عبارتی که بر نگین انگشتری نقر و حک کنند : جهان خرم شد از نقش نگینش فروخواند آفرینِش آفرینَش . نظامی . بر دل این حلقه ٔ فیروزه رنگ نام تو چون نقش نگین کنده باد. کمال اسماعیل . گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی . حافظ. رجوع به نگین شود. - نقش نیرنگ ؛ رسم های دین آتش پرستی . (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه ). - نقش نیک ؛ کنایه از زمان خوب و زمانه ٔ نیک است که زود بگذرد. (از برهان قاطع)(آنندراج ). زمان نیک و مساعد. (ناظم الاطباء).