نماز بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نماز بردن . [ ن َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) پرستش کردن . عاجزی نمودن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خم شدن یا به خاک افتادن به قصد تعظیم در برابر شاهی یا بزرگی دیگر. رکوع . دوتا شدن . خم شدن، علامت تعظیم وبندگی را. سجده کردن . تعظیم کردن . رکوع کردن . (یادداشت مؤلف ). به خاک افتادن . نماز آوردن : تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی نماز بردی و دینار برپراکندی . شهید بلخی . بیامد گو دست کرده دراز به پیش اندرآمد ببردش نماز. دقیقی . به آیین شاهان نمازش برید به پیش و پس تخت او منگرید. دقیقی . و مر ملوک خویش را نماز برند [ یغمائیان ] عوام و خواصشان . (حدود العالم ).و طبیبان را بزرگ دارند و هرگه که ایشان را ببینند نماز برند. (حدود العالم ). هرچیزی را که نیکو بود و عجب بود نماز برند. (حدود العالم ). فراوانْش بستود و بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز. فردوسی . فرستاده شد چون به تنگی فراز زبان کرد گویا و بردش نماز. فردوسی . چو بر بام آن باره بنشست باز بیامد پری روی و بردش نماز. فردوسی . رسولان اندرآمدند و نماز بردند. (تاریخ سیستان ). نمازش برد و پوزش کرد بسیار که پیشت آمدم بر پشت رهوار. (ویس و رامین ). بگفت این و نمازش برد و برگشت سرای شاه از آن زیر و زبر گشت . (ویس و رامین ). به پای ایستادی و بردی نماز زدی چنگ و رفتی سوی تخت باز. اسدی . بیامد بر جم شه سرفراز ز دور آفرین کرد و بردش نماز. اسدی . چو فغفور را دید شد پیشباز نشانداز بر تخت و بردش نماز. اسدی . چو در قبه رفتند هر ده فراز به ده جای بردند هر ده نماز. شمسی (یوسف و زلیخا). جز بر صاحب اجل منصور آنکه مهرش برد ز چرخ نماز. مسعودسعد. هیچ نماز نبرد برسان دیگران، بخت نصر گفت چرا تهنیت ملوک نکنی . (مجمل التواریخ ). شهی که بارگه اوست سجده گاه ملوک همی برند بر آن سجده گه ملوک نماز. سوزنی . چون چرخ در رکوع و چو مهتاب در سجود بردم نماز آنکه مرا زیر بار کرد. خاقانی . رخش چون لعل شد زآن گوهر پاک نمازش برد و رخ مالید بر خاک . نظامی . در گنج بر وی گشایند باز به جای سکندر برندش نماز. نظامی . خردمند چون نامه را کرد باز به شاه جهان داد و بردش نماز. نظامی . گرت سلام کند دام می نهد صیاد ورت نماز برد کیسه می برد طرار. سعدی . ◄ اطاعت کردن . فرمان بردن . (یادداشت مؤلف ) : که از تخمه ٔ تور و از کی قباد یکی شاه سر برزند بانژاد جهان را به مه روی آید نیاز به ایران و توران برندش نماز. فردوسی . نمازت برد چون بشوئی ازاو دست وز او زار گردی چو بردی نمازش . ناصرخسرو. ◄ نماز خواندن : چون تو محراب دیگران گشتی ما به جای دگر بریم نماز. اوحدی (از آنندراج ).