نمود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمود.[ ن ُ / ن ِ ] (مص مرخم، اِمص، اِ) نمایش . (ناظم الاطباء). ظهور. (یادداشت مؤلف ). تجلی . جلوه . اسم مصدر است از نمودن : اگرچه هیچ چیزی را نهی قایم به ذات خود پس آمد نفس وحدت را نمود مثل در الاّ. ناصرخسرو. از خشم و عنف او دو نشانه است روز و شب وز مهر و کین او دو نمود است نور و نار. مسعودسعد. نمودش گر نمود آسمان است تفکرها تضرع های جان است . نظامی . - جهان نمود ؛ عالم شهادت . عالم خلق و ناسوت . مقابل جهان بود. (یادداشت مؤلف ). - نمود بی بود ؛ جلوه ای بدون واقعیت، مانند سراب . ◄ نشان . علامت . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ جلوه . جلا. رونق . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نمود داشتن و نمود کردن شود. ◄ (ص ) پدیدار. آشکار. هویدا. ظاهر. تابان . روشن . پیدا. مشهور. معروف . ◄ (اِ) دلیل . رهنما. رهبر. ◄ برهان . حجت . بینه . ◄ چهره . سیما. (ناظم الاطباء). - نمودی نمودن ؛ خودی نشان دادن . اظهار وجود کردن : امیر بغداد در غیاب با خلیفه عتاب کرد و نمودی نمود. (تاریخ بیهقی ص ٤٣٨).