نمیدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمیدی . [ ن ُ ] (حامص مرکب ) مخفف نومیدی و ناامیدی است . (برهان قاطع) (آنندراج ). ناامیدی . حرمان . یأس . قنوط. (یادداشت مؤلف ). رجوع به نومیدی شود : ز تنْشان ببرّد نمیدی روان بگیرد بدانم خدای جهان . فردوسی . روی امیدت به زیر گرد نمیدی است گَرْت گمان است کاین سرای قرار است . ناصرخسرو. تا فرودآئی به آخر گرچه دیر بر در شهر نمیدی لامحال . ناصرخسرو. اندر آن آذین آئین وفا راست امید ای نمیدی اگر آذین کند آیین نکند. سوزنی .