نهالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نهالی . [ ن ِ ] (اِ) چیزی باشد که بر آن نشینند.(صحاح الفرس ). آن است که به عربی مطرح خوانند و بر صدر صفها افکنند و دست نیز خوانندش . (اوبهی ). حشیة. تشک . توشک . دشک . شادگونه . (یادداشت مؤلف ). قسمی از بساط کوتاه قد و توشک و بستری که به روی آن می خوابند. (ناظم الاطباء). نهالین . مسند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). تشکچه ای که بر آن نشینند. بالش : نهالی بیفکند و مسند نهاد ز دیداراو میزبان گشت شاد. فردوسی . نهالی همه خاک دارند و خشت خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت . فردوسی . نهالیش در زیر دیبای زرد پس پشت او مسندی لاژورد. فردوسی . چنانکه یک زانوی وی بیرون صدر بودی و یک زانو بر نهالی . (تاریخ بیهقی ص ١٦). نهالی به زیرش غلیژن بدی ز بر چادرش آب روشن بدی . اسدی . زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت زیبا تو به تختی و به صدری و نهالی . ناصرخسرو. با او بر یکی نهالی پیش تخت بنشست . (چهارمقاله ). ایا به حرمت و تعظیم بارگاه ترا زمانه بوسه زده گوشه ٔ نهالی و نخ . سوزنی . باریش همچو حشو نهالی و مرفقه . سوزنی . فضیل به خانه ٔ جهود آمد و جهود خاک در زیر نهالی کرده بود پس دست به زیر نهالی درکرد و مشتی دینار برداشت ... جهود گفت ... من خاک در زیر نهالی کرده بودم آزمایش ترا. (تذکرةالاولیاء). تا نهالی و لحافت نبود چندین دست در وثاقت شب سرما منشان مهمان را. نظام قاری . حبذا بخت نهالی که نهالی چون تو خیزدش هر سحری تازه و خرم ز کنار. نظام قاری . به تخت کت چو برآمد نهالی زربفت کلاه وار قبا پیش او ببست کمر. نظام قاری . - نهالی افکندن ؛ تشک گستردن . نهالی بیفکند و بالش نهاد ز دیدار او میزبان گشت شاد. فردوسی . - نهالی به جائی فرستادن ؛ عزم آنجا کردن : نهالی به دوزخ فرستاده ای تو گوئی نه از مردمان زاده ای . فردوسی .