نوازیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوازیدن . [ ن َ دَ ] (مص ) نواختن . نوازش کردن . تفقد و مهربانی کردن : جهاندار او را به شیرین زبان نوازید و بنشاند اندرزمان . فردوسی . بدان کو به سال از شما کهتر است به مهر و نوازیدن اندرخور است . فردوسی . نوازیدن شهریار جهان از آن گونه شادی که رفت از جهان . فردوسی . نوازیدن شاه پیوند اوی همی گفت آزادی و بند اوی . فردوسی . ز کهتر پرستیدن و خوشخوئی است ز مهتر نوازیدن و نیکوئی است . اسدی . سپهبدنوازیدش و داد چیز همیدون بزرگان و مهراج نیز. اسدی . نشاند و نوازیدش و داد جاه همی بود از آنگونه نزدیک شاه . اسدی . ◄ نواختن آلات طرب : بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر بینی آن شعر سراییدن با چندین ناز. فرخی . مرا از نوازیدن چنگ خویش نوازشگری کس به آهنگ خویش . نظامی .