نگارگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ن گَ) (ص فا.) نقاش، صورتگر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ن گَ) (ص فا.) نقاش، صورتگر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگارگر. [ ن ِ گ َ ] (ص مرکب ) نقاش . (تفلیسی ) (آنندراج ) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). مصور. رسم کننده . (ناظم الاطباء). صورتگر. چهره گشا. نگارنده . (یادداشت مؤلف ) : چندان نگار دارد رویش که هر زمان حیران شود نگارگر اندر نگار او. فرخی . با حله ای بریشم ترکیب او سخن با حله ای نگارگر نقش او زبان . فرخی . چو جامه ٔ نگارگر شود هوا نُقَطّ زر شود بر او نقای او. منوچهری . نگارگر فلک جادوی بهارآرای بهاری آورد اینک چو صدهزار نگار. مسعودسعد. باد صبا نگارگر بوستان شده ست در بوستان چگونه توان بود بی نگار. امیرمعزی (از آنندراج ). نسخه ٔ چشم و ابرویت پیش نگارگر برم گویمش اینچنین بکش صورت قوس و مشتری . سعدی . ◄ بت ساز. بتگر : خِرَد و جان بود نگارپرست تا چنوئی نگارگر باشد. مسعودسعد.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی