نگون شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگون شدن . [ ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نگون گشتن . نگون گردیدن . به خاک افتادن . با سر به زمین آمدن .از پای درآمدن . تباه شدن . سرنگون گشتن : نگون بخت شد همچو بختش نگون ابا سیب رنگین به آب اندرون . بوشکور. زپای اندرآمد نگون گشت طوس تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس . فردوسی . همه داد کن تو به گیتی درون که از داد هرگز نشد کس نگون . فردوسی . ◄ خراب شدن . (یادداشت مؤلف ). فروریختن . به خاک غلطیدن : همی نگون شود از بس نهیب هیبت تو به ترک خانه ٔ خان و به هند رایت رای . عنصری . چو دیوار بر برف سازی نخست نگون زود گردد به بنیاد سست . اسدی . ◄ سرنگون شدن . نگونسار شدن . از حالت اعتدال و استواری خارج شدن : امام شرع سلطان طریقت ناصرالدین آن که تا رایات او آمد نگون شد چتر بددینان . خاقانی . ◄ سرازیر شدن . به پائین روانه شدن . فرورفتن : همانگه نگون شد سوار از فراز در بسته ٔ حصن شد زود باز. اسدی . ظل صنوبرمثال گشت به مغرب نگون مهر ز مشرق نمود مهره ٔ زر آشکار. خاقانی . ◄ باطل شدن . وارونه و معکوس شدن . (یادداشت مؤلف ) : مگر کو سر و تن بشوید به خون شود فال اخترشناسان نگون . فردوسی . - نگون شدن بخت ؛ بدبخت شدن . بخت و اقبال به کسی پشت کردن : به زاری همی دیدگان پر ز خون شده بخت گردان ترکان نگون . فردوسی . از این پس به خیره نریزند خون که بخت جفاپیشگان شد نگون . فردوسی . ◄ پست شدن . (یادداشت مؤلف ). - نگون شدن سر تخت ؛پست شدن . (یادداشت مؤلف ). از مقام و منصب افتادن : بکشتند هیتالیان ناگهان نگون شد سر تخت شاهنشهان . فردوسی . همه مرز شد همچو دریای خون سر تخت بیدادگر شد نگون . فردوسی .