نگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نگون . [ ن ِ ](ص، ق ) نگونسار. (لغت فرس اسدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). آویخته . سرازیر. (انجمن آرا) (آنندراج ). سرنگون . (ناظم الاطباء). سرته . آونگان . به پای آویخته . (یادداشت مؤلف ) : آب گلفهشنگ گشته از فسردن ای شگفت همچنان چون شوشه ٔ سیمین نگون آویخته . فرالاوی . یکی را ز دریا برآرد به ماه یکی را نگون اندرآرد به چاه . فردوسی . از آن پس نگون اندرافکن به چاه که بی بهره گردد ز خورشید و ماه . فردوسی . بنگر به ترنج ای عجبی دار که چون است پستانی سخت است و دراز است و نگون است . منوچهری . به چنگال هریک سری پر ز خون سری دیگر از گردن اندر نگون . اسدی . ◄ نگونسار. به سر درافتاده . فرودافتاده . به خاک افتاده . سرنگون شده : سپه چون سپهبد نگون یافتند عنان یکسر از رزم برتافتند. فردوسی . همه رزمگه سربه سر جوی خون درفش سپهدار توران نگون . فردوسی . همه میمنه شد چو دریای خون درفش سواران ایران نگون . فردوسی . ای چتر ظلم از تو نگون وز آتش عدلت کنون بر هفت چتر آبگون نور مجزا ریخته . خاقانی . ◄ سر در زیر فکنده . (برهان قاطع). منکس . (یادداشت مؤلف ). سربه زیر : درفش خجسته به دست اندرون گرازان و شادان ودشمن نگون . فردوسی . وآن بنفشه چون عدوی خواجه ٔ سید نگون سر به زانو برنهاده رخ به نیل اندوده باز. منوچهری . ◄ وارونه .معکوس : ببرد و فکندش به چاه اندرون نهادش یکی کوه بر سر نگون . فردوسی . همی دید زینش بر او برنگون رکیب و کمندش همه پر ز خون . فردوسی . ◄ مقابل ستان . به روی افتاده . دمر. دمرو. مکب ّ علی وجهه . (یادداشت مؤلف ) : مر او را به چاره ز روی زمین نگونش برافکند بر پشت زین . فردوسی . فکنده سر نیزه ٔ جانستان یکی را نگون و یکی را ستان . اسدی . قدح لاله را نگون بینید قمع یاسمین ستان نگرید. سیدحسن غزنوی . وز زلزله ٔ حمله چنان خاک بجنبد کز هم نشناسند نگون را و ستان را. انوری . ◄ به زیر افتاده . خم شده . فروافتاده : که بارش کبست آید و برگ خون به زودی سر خویش بینی نگون . فردوسی . گیاهی که روید ازآن بوم و بر نگون دارد از شرم خورشید سر. فردوسی . ◄ کوز. (برهان قاطع). خم شده . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). خمیده : منم غلام خداوند زلف غالیه گون تنم شده چو سر زلف او نوان و نگون . رودکی .