نیابت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیابت . [ ب َ ] (ع اِ) نوبت . بار. پاس . (از منتهی الارب ). رجوع به نیابه و نیز رجوع به نیابة و نیاوه شود : وز آن پس نیابت به ایرج رسید مر او را پدر شهر ایران گزید. فردوسی . یک چند گه نیابت آن بوستان گذشت وین چند گه نیابت این بوستان رسید. سوزنی . یکدو نیابت اگر بر این بفزودی رفته بدی جان و بر دریده بدان بش . سوزنی . - به نیابت ؛ به نوبت : به نیابت کسان وی را نیک همی زدند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). - نیابت نهادن ؛ نوبه گذاشتن : نیابت نهاده بودند [ کسان نمرود آنگاه که پشه در مغزش جای گرفت ] تااز آن پتک ها یکی برگرفتی و بر وی همی زدندی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ (مص ) بجای کسی ایستادن . (غیاث اللغات ). رجوع به نیابة شود. ◄ (اِمص ) جانشینی . وکالت .خلافت . برقراری در جای کسی و به عوض کسی . (ناظم الاطباء). نیابة. قائم مقامی : برادرش نرسی را به نیابت خویش در مملکت بگذاشت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). نیابت خویش به استصواب رای سلطان به ابونصر منصوربن راشی داد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٨). کنون جز ناصرالدین نیست کز بهر نیابت را ز بعد چارتن در چاربالشهای او آمد. خاقانی . - به نیابت آمدن ؛ جانشین شدن . بجای آن آمدن . - به نیابت کسی یا چیزی آمدن ؛ از پی آن آمدن و جانشین او شدن : روزم به نیابت شب آمد جانم به زیارت تن آمد. خاقانی . - نیابتاً ؛مقابل اصالتاً. (یادداشت مؤلف ). رجوع به نیابةً شود. - نیابت بجای آوردن ؛ بجای کسی کاری را انجام دادن : نیابت بجای آری از دین و داد نیاری ز من جز به نیکی بیاد. نظامی . - نیابت کردن ؛ قائم مقام بالاتر از خود بودن . (آنندراج ). بجای دیگری و از طرف دیگری کاری انجام دادن : به نیک و بدمشو دربند فرزند نیابت خود کند فرزند فرزند. نظامی . چنان بخار هوا تیره ساخت آب زلال که قطره بر لب جو می کند نیابت خال . طالب (از آنندراج ).