نیزه دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیزه دار. [ ن َ / ن ِ زَ / زِ ] (نف مرکب ) رامح . (السامی ). نیزه افکن . نیزه گذار. نیزه ور. (یادداشت مؤلف ). مسلح به نیزه : همه نیزه داران شمشیرزن همه لشکرآرای و لشکرشکن . دقیقی سپه بود بر میمنه چل هزار سواران زوبین ور و نیزه دار. فردوسی . چو بشنید کآمد سپاهی گران همه نیزه داران و جوشن وران . فردوسی . همیدون پیاده پس نیزه دار ابا جوشن و تیر آهن گذار. فردوسی . ز نوک نیزه های نیزه داران شده وادی چو اطراف سنابل . منوچهری . همه نیزه داران گردن فراز نشان بسته بر نیزه موی دراز. اسدی . کمندافکنان از پس خیل خویش به تیغ و زره نیزه داران ز پیش . اسدی . نیزه دارانش که از شیر نیستان کین کشند خون و آتش ز آن نی چون خیزران افشانده اند. خاقانی . رکاب است چون حلقه ٔ نیزه داران که عیدی به میدان خاقان نماید. خاقانی . برون رفت جوشن وری نیزه دار. نظامی . ◄ نیزه بردار. (ناظم الاطباء) : نبود از همه خلق جز جبرئیل به حرب حنین نیزه دار علی . ناصرخسرو.