نیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- هرچیز نوک تیز.<BR>۲- عضوی که حشرات گزنده با آن میگزند.<BR>۳- (عا.) دهان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- هرچیز نوک تیز. ۲- عضوی که حشرات گزنده با آن میگزند. ۳- (عا.) دهان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیش . (اِ) مبضغ. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). افزاری بود به صورت نیش که بدان رگ گشایند. (انجمن آرا). نیشتر. نشتر. تیغ. مفصد. مشرط. (یادداشت مؤلف ) : گفت فردانیش آرم پیش تو خود بیاهنجم ستیم از ریش تو. رودکی . گرت بهره نوش است بی نیش نیست دلی نیست کز نیش او ریش نیست . فردوسی . به دیدارش هرکس که نباشد خوش و خرم شود هر مژه در چشمش نیشی و نصالی . فرخی . نیش بگرفت و گفت عز علیک اینچنین دست را که یارد خست . عنصری . خر خمخانه را ناسور پیدا گشت و بیطارم به نیش از سقبه آن ناسور یک هفته بر دارم . سوزنی . خاقانی را به نیش مژگان بس کز رگ جان گشاده ای دم . خاقانی . نیش مژگان چنان زدی به دلم که سر نیش در جگر بشکست . خاقانی . رگ را سر نیش یاد نارم چون بالش پرنیان ببینم . خاقانی . نیشی بداده بود زهرآلود تا سلطان را بدان فصد کند. (راحةالصدور). چو خون در تن ز عادت بیش گردد سزای گوشمال نیش گردد. نظامی . ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی . مولوی . طفل می ترسد ز نیش و احتجام مادر مشفق در آن غم شادکام . مولوی . عاقبت درد دل به جان برسید نیش فکرت به استخوان برسید. سعدی . مرا خود دلی دردمند است و ریش تو نیزم مزن بر سر ریش نیش . سعدی . ◄ آلت زهر ریختن کژدم و زنبور و امثالها. (سروری ). سوزن گونه ای که بر دم زنبور و کژدم و بیشتر گزندگان است زدن را و زهر ریختن را. حمة. ابره . (یادداشت مؤلف ) : گرت بهره نوش است بی نیش نیست دلی نیست کز نیش او ریش نیست . فردوسی . شد مژه گرد چشم او ز آتش نیش و دندان کژدم و کربش . عنصری . یکی چون مرغ پرنده ولیکن پرش اندیشه یکی ماننده ٔ کژدم ولیکن نیش او در فم . ناصرخسرو. نیش نهان دارد در زیر نوش سوسن خوشبویش چون سوزن است . ناصرخسرو. درختی شگفت است مردم که بارش گهی نیش و زهراست و گه نوش و شکّر. ناصرخسرو. نیش عقرب شده و قوس قزح هم کمان هم سر پیکان اسد. خاقانی . نه کژدم سر نیش زد عالمی را که او را وبال آمد آن نیش کو زد. خاقانی . به زنبوره ٔ تیر زنبورنیش شده آهن و سنگ را روی ریش . نظامی . هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زآن نیش و زین دیگر عسل . مولوی . من خود از کیدعدو باک ندارم لیکن کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش . سعدی . دگر ره گر نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ کژدم . سعدی . خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیخته ست نوش می خواهی هلا گر پای داری نیش را. سعدی . به جور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او کسی کو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش . اوحدی . آفریننده ٔ خزان و بهار نوش با نیش ساخت گل با خار. مکتبی . ◄ زهر. (سروری ) (برهان قاطع) (انجمن آرا).مقابل نوش . (انجمن آرا). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ کنایه ٔ توهین آمیز. تعریض اهانت آمیز. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نیش زدن در سطور ذیل شود. ◄ نوک و تیزی سر خنجر و کارد. (انجمن آرا). تیزی سر هر چیز را گویند همچو نیش کارد و خنجر. (برهان قاطع). نوک تیز خنجر و شمشیر و جز آن : بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد. باباطاهر. ◄ نوک باریک و تنک چیزی مانند نیش قلم . (یادداشت مؤلف ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ سُک . چوب نوک تیز یا چوبی که بر نوک سیخی از آهن است راندن ستور را. (یادداشت مؤلف ).سیخ . سیخونک : چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست که برسکیزد چون من فروسپوزم نیش . لبیبی . بی جرم و جنایتی که از من دانی چون پیر خر از نیش ز من ترسانی . فرخی . ◄ دندان دراز نوک دار که به هر دو جانب دهان سباع و خوک و غیره باشد. (غیاث اللغات ). آزم . ناب . یشک . دندان تیز. (یادداشت مؤلف ). هر یک از چهار دندان نوک تیز جلو دهان دو عدد در بالا و دو عدد در پائین . ناب . ضرس الکلب . دندان بادام شکن . (فرهنگ فارسی معین ) : هرکه او مجروح گردد یک ره از نیش پلنگ موش گرد آید بر او تا کار او یک جا کند. منوچهری . بانگ او کوه بلرزاندچون شیهه ٔ شیر سم او سنگ بدرّاند چون نیش گراز. منوچهری . ◄ در تداول، توسعاً به معنی دهان است . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نیش باز کردن و نیش باز شدن در ترکیبات نیش در سطور بعد شود. ◄ نشان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). علامت . (ناظم الاطباء). ◄ علم و رایت . (ناظم الاطباء). ◄ نوعی خرما که آن را خرمای ابوجهل گویند. (از برهان ). ◄ توسعاً به معنی نیش زدن هم آمده است : نیش عقرب نه ازره کین است اقتضای طبیعتش این است . سعدی . محرم کیشم نئی به خویشم بگذار مرهم ریشم نئی ز نیشم بگذر. قاآنی . - به نیش زدن ؛نیش زدن : من خوداز کید عدو باک ندارم لیکن کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش . سعدی . - به نیش کشیدن ؛ به دندان کندن گوشت نیم پخته از استخوان و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). - ◄ بدندان گرفتن . در تحقیر و مزاح در مورد کسی که شخصی یا چیز مطلوب خود را بردارد و با خود برد گویند: به نیش کشید و برد، در مقام تشبیه به گربه که بچه اش را به دندان گیرد و جابجا کند. - به نیش گرفتن ؛ نیش زدن . گزیدن : بشد مرد دانا پی کار خویش گرفتند یک روز [زنبوران ] زن را به نیش . سعدی . - نیش باز کردن ؛ خنده ای خنک و بی مزه و نادلنشین کردن . - نیش باز شدن ؛ خندان شدن . از خوشحالی خنده کردن . لبان کسی تا بناگوش بازشدن . فراخ خندیدن به نشانه ٔ خوشحالی . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده از فرهنگ فارسی معین ). - نیش خوردن ؛گزیده شدن . به نیش آزرده گشتن : گفتن از زنبور بی حاصل بود با یکی در عمر خود ناخورده نیش . سعدی . به نیشی که خوردم چه مایه نوش آوردم . (گلستان سعدی ). - نیش زدن ؛ به نیشتر زدن : سنان جور بر دل ریش کم زن چو مرهم می نسازی نیش کم زن . ناصرخسرو. زند بر هر رگی فصاد صد نیش ولی دستش بلرزد بر رگ خویش . نظامی . نه نیشی می زند دوران گیتی که آن را تا قیامت نیست مرهم . سعدی . شعر خون بار من ای باد بدان یار رسان که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم . حافظ. - ◄ گزیدن .با نیش آزردن چنانکه زنبور و عقرب . با نیش زهر در تن فروکردن چنانکه زنبور. (یادداشت مؤلف ) : نه کژدم سر نیش زد عالمی را که او را وبال آمد آن نیش کو زد. خاقانی . اگر خود مار ضحاکی زند نیش چو در خیل فریدونی میندیش . نظامی . نیش در آن زن که ز تو نوش خورد پشم در آن کش که ترا پنبه کرد. نظامی . زنبور درشت بی مروت را گوی باری چو عسل نمی دهی نیش مزن . سعدی . سر تشنیع نداری طلب یار مکن مگست نیش زند گر طلب نوش کنی . سعدی . بی هنر را دیدن صاحب هنر نیش بر دل می زند چون کژدمی . سعدی . - ◄ سر برآوردن . دمیدن . اندکی روییدن چیزی، چون نیش زدن سبزه از خاک، یا نیش زدن شکوفه از شاخ یا نیش زدن دندان از لثه . (از یادداشت های مؤلف ). - ◄ به کنایت ها کسی را آزردن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نیش زبان زدن شود. - نیش شکستن در دل ؛ تحمل طعن کردن : نوش دادم به کسان نیش شکستم در دل تا چو زنبور عسل صاحب شانم کردند. صائب (از آنندراج ). - نیش فروبردن ؛ نشتر زدن . نیش زدن : جزع تو در دل هزار نیش فروبرد لعل تو جان را هزار کار برآورد. خاقانی . - نیش فروزدن ؛ نیش زدن : شنیدی که زنبور کافر بمیرد هرآنگه که نیشی به مردم فروزد. خاقانی . - امثال : نوش خواهی نیش می باید چشید .
مترادف و متضاد واژهدان
نشتر، نیشتر زخم نوک (متضاد: نوش)