نیک بختی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک بختی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) سعادت . توفیق . فلاح . خوشبختی : خوبان همه سپاهند اوشان خدایگان است مر نیک بختی ام را بر روی او نشان است . رودکی . که تو نیک بختی ز یزدان شناس مدار از تن خویش هرگز سپاس . فردوسی . نیک بختی هرکه را باشد همه زآن سر بود. فرخی . گفته اندروی نیکو دلیل نیک بختی این جهان است . (نوروزنامه ). خدای عزوجل این بنده را از سعادت خدمت ... نصیبی ارزانی دارد تا نیک بختی او تمام شود. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٨). وآن شبان را بدید و شاهی داد نیک بختی و نیک خواهی داد. نظامی . مبین آن بی حمیت را که هرگز نخواهد دید روی نیک بختی . سعدی . به بدبختی و نیک بختی قلم برفته ست و ما همچنان در شکم . سعدی . خداوندان کام و نیک بختی چرا سختی برند از بیم سختی . سعدی . - نیک بختی یافتن ؛ سعادتمند شدن . به سعادت رسیدن : هرآنکه خدمت او کرد نیک بختی یافت مجاور در و درگاه اوست بخت مدام . فرخی .