نیک بخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک بخت . [ ب َ ] (ص مرکب ) سعید. مسعود. دولت یار. خوش بخت . کام روا. سعادتمند. مفلح : نیک بخت آن کسی که داد و بخورد شوربخت آنکه او نخورد و نداد. رودکی . به هر شهر بنشست و بنهاد تخت چنانچون بود مردم نیک بخت . فردوسی . شنیدی که بر ایرج نیک بخت چه آمد ز تور ازپی تاج و تخت . فردوسی . بدو گفت شاپور کای نیک بخت من این خانه بگزیدم از تاج و تخت . فردوسی . تا بود بود و از پس این تا بود بود منصور و نیک بخت و قوی رای و پیش بین . فرخی . روا باشد این شاه را ماه تخت که فرزند دارد چنان نیک بخت . اسدی . یکی جفت تخته یکی جفت تخت یکی تیره روز و یکی نیک بخت . اسدی . جهان را تو باشی شه نیک بخت که ناهید تاجت بود ماه تخت . اسدی . راستی شغل نیک بختان است هرکه را هست نیک بخت آن است . سنائی . که نیک بخت و دولت یار آن تواند بود که اقتدا به خردمندان و مقبلان واجب بیند. (کلیله و دمنه ). نیک بخت ترین سلاطین آن باشد کی ... (سندبادنامه ص ٦). جدا ازپی خسرو نیک بخت بساط زر افکند بالای تخت . نظامی . بهاری تازه چون گل بر درختان سزاوار کنار نیک بختان . نظامی . خندید شکوفه بر درختان چون سکه ٔ عید نیک بختان . نظامی . مکن با بدان نیکی ای نیک بخت که در شوره نادان نشاند درخت . سعدی . کسان را زر و سیم و ملک است و تخت چرا همچو ایشان نه ای نیک بخت . سعدی . شنید این سخن سرور نیک بخت برآشفت نیک و بپیچید سخت . سعدی . نیک بخت آن است که از حال دیگران پند گیرد. (تاریخ گزیده ). کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح ز آن خاک نیک بخت که شد رهگذار دوست . حافظ. از اهل جدل و مباحثه بود و نیک بخت و سعادتمند. (تاریخ قم ص ٢٣٣). - نیک بخت ساختن ؛ سعادتمندکردن : بدین مملکت او را مجدود و نیکبخت ساخت . (تاریخ قم ص ٨). - نیک بخت شدن و گردیدن و گشتن ؛ سعادت یافتن . توفیق یافتن : بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبنده گردد شود نیک بخت . رودکی . هرکس که او به خدمت او نیک بخت گشت از خاندان او نرود بخت جاودان . فرخی . هر که از فیض آسمانی و عقل غریزی بهره مند شد ... در آخرت نیک بخت گردد. (کلیله و دمنه ). - نیک بخت کردن ؛ توفیق و سعادت دادن . خوش بخت کردن : چو یزدان کسی را کند نیک بخت ابی کوشش او را رساند به تخت . فردوسی . که یزدان کسی را کند نیک بخت سزاوار شاهی و زیبای تخت . فردوسی .