واژه جو

نیک فعل

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نیک فعل . [ ف ِ ] (ص مرکب ) نکوکردار. نیک فعال : ای شهریار راستین ای پادشاه داد و دین ای نیک فعل و نیک خواه ای از همه شاهان گزین . دقیقی . مرد دانا نیک فعل و چرخ نادان بدکنش نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست . ناصرخسرو.

معنی نیک فعل | واژه جو