هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران که گذشته در غمتای جوان همه روزگار جوانیم منمای برید و دو چشمتر ز فراق آن مه نوسفر به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیم به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم شدهام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا نرسد بلا به تو دلرباگر ازین بلا برهانیم