هاتف اصفهانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مپرسای گل ز من کز گلشن کویت چسان رفتم چو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم نبستم دل به مهر دیگران اما ز کوی تو ز بس نامهربانی دیدمای نامهربان رفتم منم آن بلبل مهجور کز بیداد گلچینان به دل صد خار خار عشق گل از گلستان رفتم منم آن قمری نالان که از بس سنگ بیدادم زدند از هر طرف از باغتای سرو روان رفتم به امیدی جوانی صرف عشقت کردم و آخر به پیری ناامید از کویتای زیبا جوان رفتم ندیدم زان گل بیخار جز مهر و وفا اما ز باغ از جور گلچین و جفای باغبان رفتم سخن کوته ز جور آسمان هاتف به ناکامی ز یاران وطن دل کندم و از اصفهان رفتم