هامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ یا مَ) [ ع. هامة ] (اِ.)<BR>۱- سر هر چیز.<BR>۲- پیشانی.<BR>۳- فرق سر، تارک.<BR>۴- رییس قوم، مهتر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ یا مَ) [ ع. هامه ] (اِ.) ۱- سر هر چیز. ۲- پیشانی. ۳- فرق سر، تارک. ۴- رییس قوم، مهتر.
(مَّ) [ ع. هامه ] (اِ.) هر جانوری که دارای زهر کشنده باشد. ج. هوام.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
هامة. [ هام ْ م َ ] (ع ص، اِ) هر جانوری که دارای زهر کشنده باشد مانند مار. جنبنده ٔ زهردار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و لایقع هذا الاسم الا علی المخوف من الاحناش . (صحاح اللغة). ◄ جانور خزنده و گزنده . مخنده . (السامی ) (غیاث ). ◄ هر حشره ٔ کشنده ای مطلقاً. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، هَوام ّ : این نامه هفت عضو مرا هفت هیکل است کایمن کند ز هول سباع و شر هوام . خاقانی . ایؤذیک هوام رأسک ؛ مراد شپش باشد. ◄ ستور. چارپا. دابة. (صحاح اللغة) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): نعم الهامة هذه ؛ نیک ستوری است این . ◄ دابة هامة؛ ستور بسیارخوار. (منتهی الارب ).
هامة. [ م َ ] (اِخ ) شهرستان وسیعی است در مصر که کوه الاُق در آن قرار دارد. (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
هامة. [ م َ ] (اِخ ) مکنی به ابوزهیر. صحابی است . (الاصابة فی تمییز الصحابة).
مترادف و متضاد
حشره خزنده تارک، چکاد، سر، فرقسر، کاسهسر، هباک رئیس، سرکرده جماعت، جمعیت، گروه، مردم اسب، باره