هامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هامی . (ص ) سرگشته . حیران مانده . سرگردان . متحیر. (لغت فرس ) (از برهان ) (اوبهی ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) : استه و غامی شدم ز درد جدائی هامی و وامی شدم ز خستن مترب رنگ رخ من چو غمروات شد از غم موی سر من سپید گشت چو مهرب . منجیک (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). رجوع به مدخل های غامی، وامی، مترب، غمروات، مهرب و ابیب شود.