هزمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزمان . [ هََ ] (ق ) مخفف هر زمان باشد که افاده ٔ هر دم و هر ساعت می کند. (برهان ) : آسمان آسیای گردان است آسمان آسِمان کند هزمان . کسائی . کز فروغ مکارمش هزمان مورچه بشمرد ز دور ضریر. خسروی سرخسی . ز بس برسختن زرّش به جای مردمان، هزمان ز ناره بگسلد کپّان ز شاهین بگسلد پله . دقیقی . دو هفته برآمد بر این روزگار که هزمان همی تیزتر گشت کار. دقیقی . چه بندی دل اندر سرای فسوس که هزمان به گوش آید آوای کوس . فردوسی . همی کرد گودرز هر سو نگاه ز دشمن بیفزود هزمان سپاه . فردوسی . بدان جایگه باشد ارژنگ دیو که هزمان برآرد خروش و غریو. فردوسی . پدر از مردی در شیر زند هزمان دست پسر از مردی با پیل زند هر دم بر. فرخی . من و چنگی و آن دلبر که او رانیست همتایی ز من کرده مدیح شاه را هزمان تقاضایی . فرخی . ز بانگ بوق و هول کوس هزمان درافتد زلزله در هفت کشور. عنصری . چو صفیری بزند کبک دری در هزمان بزند لقلق بر کنگره بر ناقوسی . منوچهری . دیلمی وار کند هزمان دراج غوی بر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی . منوچهری . هزمان بکند بانگ نمازی به لب جوی در سجده رود خیری با لاله ٔ خودروی . منوچهری . ز صد گونه هزمان بدو گرد کرد کسش بازنشناسد از زرّ زرد. اسدی . یکی چاره هزمان نماید همی بدان چاره جانْمان رباید همی . اسدی . چنان کرد دین را به شمشیر تیز که هزمان بود بیش تا رستخیز. اسدی . از این چون و چرا بگذر که روشن گرددت هزمان مگر کآن عالم پرخیر بی چون وچرا یابی . سنائی . ز بیم چنبر این لاجوردی همی بیرون جهم هزمان ز چنبر. ناصرخسرو. وینکه بگرداند هزمان همی بلبل نونو به شگفتی نواش . ناصرخسرو. تشنه ت نشود هرگز تا آب نخوردی هرچند که آب آب همیگویی هزمان . ناصرخسرو. من آن درّ حکمت ندارم مهیا که عرضه کنم بر تو هزمان دگرگون . سوزنی . نوشتم ابجد تجرید پس چون نشره ٔ طفلان نگاریدم به سرخ و زرد زَاشک دیده هزمانش . خاقانی . و رجوع به ترکیب های هر شود.
هزمان . [ هََ ] (اِخ ) جایی است که چاههای جریر در آنجا بود و اهل آن شکایت به حضرت نبوی بردند، آن حضرت امر آنان را فیصل داد. (معجم البلدان ).
هزمان . [ هَُ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).