هزم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزم . [ هََ زِ ] (ع ص ) اسب منقاد و رام . (منتهی الارب ). فرس مطیع. ◄ فرس هزم الصوت ؛ که صدایش به صدای رعد ماند. (اقرب الموارد).
هزم . [ هََ ] (ع مص ) مهربانی کردن بر کسی . (منتهی الارب ). ◄ انگشت خلانیدن در چیزی چنانکه مخاکچه پیدا آید. ◄ زدن ِ کسی کسی را چنانکه مابین سرینش درآید و برآید ناف او. ◄ چیزی از حق کسی بازشکستن . ◄ بانگ کردن کمان . ◄ چاه کندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شکستن لشکر و دشمن را. (منتهی الارب ). لشکر شکستن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). شکستن لشکر. (تاج المصادر بیهقی ) (مصادراللغه ٔ زوزنی ). شکستن دشمن را. (اقرب الموارد). و رجوع به هزیمت شود. ◄ (ص، اِ) اسب منقاد و رام .(منتهی الارب ). ◄ زمین نشیب هموار. (منتهی الارب ). زمین سخت . (معجم البلدان ). زمین استوار. (اقرب الموارد). ◄ ابر تنک بی آب . (منتهی الارب ). ابر رقیق بی آب . (اقرب الموارد). ◄ هزم الضریع؛ ریزه شکسته از گیاه شبرق . ج، هزوم . ◄ ج ِ هزمة. (منتهی الارب ). رجوع به هزمة شود.
هزم . [ هََ ] (اِخ ) جایی است از مدینه .