هزیمتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزیمتی . [ هََ م َ ] (ص نسبی ) شکست خورده . هزیمت شده . (یادداشت به خط مؤلف ) : راست گفتی هزیمتی ّ شهند خسته و جسته و فکنده سپر. فرخی . بدین ره اندر چندانکه مرد سیر شود نه زاد یابد مرد هزیمتی ّ و نه نان . فرخی . همی شدند به بیچارگی هزیمتیان شکسته پشت و گرفته گریز را هنجار. عنصری . هزیمتیان چون به دیه رسیدند آن را حصار گرفتند. (تاریخ بیهقی ).