هشیوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هشیوار. [ هَُ شی ] (ص مرکب ) خردمند و عاقل و هشیار. (برهان ) : تهمتن چنین گفت کای بخردان هشیوار و بیداردل موبدان . فردوسی . به قیدافه گوی ای هشیوار زن جهاندار و بینادل و رای زن . فردوسی . بدو گفت گودرز کای پهلوان هشیوار و جنگی و روشن روان . فردوسی . بیدار و هشیوار مرد نَنْهَد دل بر وطن و خانه و کشانه . ناصرخسرو. ◄ (ق مرکب ) هوشیارانه . از روی خرد و هشیاری : بدو گفت از این کار ناپاک زن هشیوار با من یکی رای زن . فردوسی . به دستوری بازگشتن به جای همی زد هشیوار با شاه رای . فردوسی .