همراه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همراه . [ هََ ] (ص مرکب ) آنکه در راه با کسی رود : مبادا به جز بخت همراهتان شود تیره دیدار بدخواهتان . فردوسی . ز بدها تو بودی مرا دستگیر چرا راه جستی ز همراه پیر؟ فردوسی . همی بود همراهشان چار سگ سگانی که نخجیر کردی به تگ . فردوسی . چرا همراه بد جستی و بدخواه تو نشنیدی که همراه است و پس راه ؟ فخرالدین اسعد. که نتوان بر این کوه تنها شدن دو همراه باید به یک جا شدن . نظامی . بر آن ره که نارفته باشی بسی مرو گرچه همراه باشد کسی . نظامی . لباسی پوش چون خورشید و چون ماه که باشد تا تو باشی با تو همراه . نظامی . شوریده ای همراه ما بود، نعره ای بزد و راه بیابان گرفت . (گلستان ). پیاده ای سر و پا برهنه از کوفه با کاروان حجاز همراه شد. (گلستان ). دیده ٔ سعدی و دل همراه توست تا نپنداری که تنها میروی . سعدی . میروی با دل تو همراه است می نشینی ز جانت آگاه است . اوحدی . ◄ قرین . همدم . مونس : که همواره شاه جهان شاه باد سخندان و با بخت همراه باد. فردوسی . با این همه چهار دشمن متضاد از طبایع با وی همراه، بلکه همخواب .(کلیله و دمنه ). چو زآن گم گشته گنج آگاه گشتم دگر ره با طرب همراه گشتم . نظامی . ◄ متفق . موافق . هم عقیده و هم پیمان : از ایرا که همراه و یار توایم بر این پهن میدان سوار توایم . فردوسی . با او ددگان به عهد همراه چون لشکر نیک عهد با شاه . نظامی . به تو مشغول و با تو همراهم وز تو بخشایش تو میخواهم . سعدی . ترکیب ها: - همراه شدن . همراه کردن . همراهی . رجوع به این سه مدخل شود.