همراه بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همراه بودن . [ هََ دَ ] (مص مرکب ) قرین بودن . پیوسته بودن دو یا چند چیز به هم . ◄ گرفتار چیزی بودن چون رنج و درد. - تا خون همراه بودن ؛ کنایه از کمال عداوت و دشمنی است : بی همنفسی در سفر عشق نبودم تا خون همه جا همره من بخت زبون بود. دانش (از آنندراج ). - تا قتل همراه بودن ؛ تا خون همراه بودن . کنایه از کمال عداوت و دشمنی .در خصومت پای فشردن و دست بردار نبودن : با محرمان عشق توام سینه صاف نیست تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را کلیم (از آنندراج ). با ما به سیر باغ نیایند دوستان نازم به خصم خویش که تا قتل همره است . طاهر وحید (از تذکره ٔ نصرآبادی ).