همم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همم . [ هَِ م َ ] (ع اِ) ج ِ هِمّة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). همت ها. اندیشه های بلند : اندر دلش دیانت و اندر کفش سخا اندر تنش مروت و اندر سرش همم . فرخی . هرکه را بینی با بخشش و با خلعت اوست همتی دارد در کار سخا، به ز همم . فرخی . همم بقایای امم در مهاوی قصور و نقصان قرار گرفته . (تاریخ بیهقی ). گردش گردون نیارد همچو تو نیکوسیر دیده ٔ گردون نبیند همچو تو عالی همم . مسعودسعد. آرزوی جان ملک عدل و همم بود از ملک عادل همام برآمد. خاقانی . ◄ آرزوها : یک همت تو حاصل گرداندم همم یک فکرت تو زایل گرداندم فکر. مسعودسعد.