هنرور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنرور. [هَُ ن َرْ وَ ] (ص مرکب ) (از: هنر + ور، پساوند اتصاف و دارندگی ) دارای هنر. هنرمند. باهنر : غماز را به حضرت سلطان که راه داد هم صحبت تو همچو تو باید هنروری . سعدی . هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند. سعدی . هنرور که بختش نباشد بکام به جایی رود کش ندانند نام . سعدی . رجوع به هنروری شود.