هنرپرور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنرپرور. [ هَُ ن َ پ َرْ وَ ](نف مرکب ) آنکه برای پیشرفت هنر بکوشد : هنرپرور و رادو بخشنده گنج از این تخمه هرگز نبد کس به رنج . فردوسی . وزیر جهاندار گیتی فروز وزیر هنرپرور رایزن . فرخی . خسرو غازی محمود محمدسیرت شاه دین ورز هنرپرور کامل فرهنگ . فرخی . حسن کجا شد و کو بایزید بسطامی امیر ادهم و فرزند آن هنرپرور. ناصرخسرو. بر هر دو روی سکه ٔ ایام نام تو خاقان عدل ورز هنرپرور آمده . خاقانی . پس آنگاه گفت ای هنرپروران بسی کردم اندیشه در اختران . نظامی . نکردند رغبت هنرپروران به شادی خویش از غم دیگران . سعدی . خردمند مردم هنرپرورند که تن پروران از هنر لاغرند. سعدی . گر دیگری به شیوه ٔ حافظ زدی رقم مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی . حافظ.