هنری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنری . [ هَُن َ ] (ص نسبی ) اهل هنر. هنرمند. هنرور : خواجه ٔ سید ابوسهل رئیس الرؤسا احمدبن الحسن آن بارخدای هنری . فرخی . آن هنری خواجه ٔ جلیل چو دریاست با هنربیشمار و گوهر بی عد. منوچهری . آفرین زآن هنری مرکب فرخ پی تو که به یک شب ز بلاساغون آید به طراز. منوچهری . هنری سرفکنده چون لاله است که کلاهش به سر ندوخته اند. خاقانی . هرکو هنری است و عیب خود گفت با جان هنر قرین شمارش . خاقانی . ◄ دلیر : سام نریمان را پرسیدند که آرایش رزم چیست ؟ گفت : فر ارجمند شاه، دانش سپهبد بارای و مبارز هنری . (نوروزنامه ).