هنگامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنگامه . [ هََ م َ / م ِ ] (اِ) مجمع و جمعیت مردم و معرکه ٔ بازیگران و قصه خوانان و خواص گویان و امثال آن باشد. (برهان ) : چند گردی بسان بی ادبان گرد هنگامه های بوالعجبان ؟ سنائی . در این چارسو هیچ هنگامه نیست که کیسه برمرد خودکامه نیست . نظامی . نهادم در این شیوه هنگامه ای مگر در سخن نو کنم خامه ای . نظامی . اشارت کرد خسرو کای جوانمرد بگو گرم و مکن هنگامه را سرد. نظامی . هر جا که حکایتی و جمعی است هنگامه ٔ توست و محفل من . سعدی . نامه ٔ اولیاست این نامه مبر این را به شهر و هنگامه . اوحدی . هنگامه ٔ ارباب سخن چون نشود گرم صائب سخن از مولوی روم درافگند. صائب . ◄ هرگونه ازدحام و غوغا : هنگامه ٔ شب گذشت و شد قصه تمام طالع به کفم یکی نینداخت کجه . رودکی . هنگام صبوح و موکب صبح هنگامه درید اختران را. خاقانی . - هنگامه بلند شدن ؛ سر و صدا به راه افتادن . سخن کسی یا داستانی بر زبانها افتادن : نی همین هنگامه ٔ رسوایی من شد بلند عشق دائم بر سر بازار مستور آورد. نظیری . - هنگامه بند ؛ هنگامه گیر. معرکه گیر. نقال یا درویشی که به سخن و داستان گوئی یا کارهای شگفت خودمردم را سرگرم دارد : تماشا دلی و هزار آرزو ز هنگامه بندان این چارسو. ظهوری . - هنگامه بندی ؛ نموداری . (غیاث ) (آنندراج ). آشکاری و برزبان افتادگی . - هنگامه جوی ؛ آنکه در پی ایجاد معرکه باشد. هنگامه گیر. - هنگامه طراز ؛ آنکه هنگامه برپا کند و آن را بیاراید : صائب ! از خانه ٔ ما گلشن معنی بنواخت باغ اگر بلبل هنگامه طرازی دارد. صائب . - هنگامه ٔ طفلان ؛کنایه از دنیا و عالم است . (برهان ). - هنگامه طلب ؛ آنکه جدال و خلاف را با مردمان دوست دارد. هنگامه جوی . (یادداشت مؤلف ). - هنگامه فروز ؛ مجلس آرا که هنگامه را گرم کند : هر لاله ز باغ عارض او هنگامه فروز صد بهار است . ظهوری . - هنگامه کردن ؛ مثل قیامت کردن، یعنی کاری را بسیار خوب انجام دادن . این ترکیب بیان کننده ٔ اهمیت کار کسی است، چه منفی و چه مثبت . - ◄ معرکه گرفتن . هنگامه برپاکردن : جهان بر رهگذر هنگامه کرده ست تو بگذر زآنکه این هنگامه سرد است . عطار. - هنگامه گرفتن ؛ هنگامه برپا کردن . معرکه گرفتن . (یادداشت مؤلف ). - هنگامه گیر؛ معرکه گیر. بازیگر. (انجمن آرا) (از برهان ) : مرغ به هنگام زد نعره ٔ هنگامه گیر کز همه کاری صبوح خوش تر هنگام صبح . خاقانی . ما مهره ایم و هم جهت مهره حلقه ایم هنگامه گیر و دلشده و هم نظاره ایم . مولوی . نگیرد خردمند روشن ضمیر زبان بند دشمن ز هنگامه گیر. سعدی . - هنگامه ٔ مانی ؛ در تنها موردی که شاهد آن یافته شد، کنایه از ارژنگ یا ارتنگ مانی است : از ساز مرا خیمه چو هنگامه ٔ مانی است وز فرش مرا خانه چو بتخانه ٔ فرخار. فرخی . ◄ هنگام . وقت . زمان : به هنگامه ٔ بازگشتن زراه همانا نکردی به لشکر نگاه . فردوسی . چو هنگامه ٔ رفتن آید فراز زمانه نگردد به پرهیز باز. فردوسی . چو هنگامه ٔ زادن آمد پدید یکی دختر آمد ز ماه آفرید. فردوسی .