هنگام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنگام . [ هََ ] (اِخ ) جزیره ای است از بخش قشم شهرستان بندرعباس . دارای ٧٨ تن سکنه و آب آن ازچاه و باران است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
هنگام . [ هََ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد. دارای ٣٥٦ تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، خرما، برنج، لیمو، تنباکو، کنجد و کار دستی مردم آنجا گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
هنگام . [ هََ ] (اِ) درپارسی باستان هَنْگام َ، ارمنی اَنْگَم . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). وقت و زمان و گاه . (برهان ) : ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم وش ای دریغ آن گو هنگام وغا سام گرای . رودکی . دلم پرآتش کردی و قد و قامت کوز فرازنامد هنگام مردمیت هنوز. آغاجی . به جاماسپ گفت ار چنین است کار به هنگام رفتن سوی کارزار. فردوسی . بدان وقت هنگام آن بزم بود اگرچند آن بزم با رزم بود. فردوسی . همی راند لشکر چوباد دمان نجست ایچ هنگام رفتن زمان . فردوسی . تو را هزاران حسن است و صدهزار حسود چرا ز خانه برون آمدی در این هنگام . فرخی . راه مخوف است ... و هنگام حرکت نامعلوم . (کلیله و دمنه ). وقت ثبات مردان و هنگام مکر خردمندان است . (کلیله و دمنه ). وچون مدت درنگ او سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مستولی شود. (کلیله و دمنه ). برده به هنگام زخم در صف میدان جنگ حربه ٔ هندی او حرمت تیغ یمان . خاقانی . کرده به هنگام حال حله ٔ نه چرخ چاک داده به وقت نوال نقد دو عالم عطا. خاقانی . هنگام بازگشت همه ره ز برکتت شب بدروار بدرقه ٔ کاروان شده . خاقانی . - بهنگام ؛ در موقع مناسب : هزیمت بهنگام بهتر ز جنگ چو تنها شدی نیست جای درنگ . فردوسی . گریزی بهنگام با سر ز جای به از پهلوانی و سر زیرپای . فردوسی . زین بهنگام تر نباشد وقت زین دلارام تر نباشد یار. فرخی . گویند که هر چیز بهنگام بود خوش ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام . ادیب صابر. شب که صبوحی نه بهنگام کرد خون زیادش سیه اندام کرد. نظامی . - بی هنگام ؛ بی وقت . مقابل بهنگام : مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمیداند که چند از شب گذشته . سعدی . امشب سبکتر می زند این طبل بی هنگام را یا وقت بیداری غلط بوده ست مرغ بام را. سعدی . خواب بی هنگامت از ره می برد ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست . سعدی . - پنج هنگام ؛ پنج زمان معین برای نمازهای روزانه : از صریر در اوچار ملایک به سه بعد پنج هنگام دم صور به یک جا شنوند. خاقانی . دهر از فزعش به پنج هنگام در ششدر امتحان ببینم . خاقانی . ◄ موسم و فصل . (برهان ) : هنگام بهار است و جهان چون بت فرخار خیز ای بت فرخار و بیار آن گل بی خار. منوچهری . به هنگام خزان آید به ابخاز کند در جستن نخجیر پرواز. نظامی . ◄ دوران . دوره . روزگار : چنان هم که هنگام نوذر بدند که با تاج و با تخت و افسر بدند. فردوسی . به هنگام شاهان باآفرین پدر مادرش بود خاقان چین . فردوسی . نه آشوب گیتی به هنگام توست که تا بد همیدون بدست از نخست . اسدی . ◄ نوبت : وز آن پس چو هنگام رستم رسید که شمشیر تیز از میان برکشید. فردوسی . می را کنون آمده ست نوبت مل را کنون آمده ست هنگام . فرخی . ◄ مرگ . اجل . (یادداشت مؤلف ). ◄ هنگامه . مجمع. انجمن . معرکه . (برهان ) : ای شکسته حسن تو هنگام گل باده ٔ عشرت فکن در جام گل . وصاف .