هواداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هواداری . [ هََ ] (حامص مرکب ) دوستداری و محبت ورزی . (آنندراج ). پشتی . هواخواهی . مظاهرت . مساعدت . معاضدت . (یادداشت بخطمؤلف ) : امیر یوسف را هواداری امیر محمد از بهر نگاهداشت دل سلطان محمود بر آن جانب کشید. (تاریخ بیهقی ). از روی سلامت نیت و استقامت عزیمت و استمرار هواداری در این باب ... (تاریخ بیهقی ). به قدم راسخ و عزم ثابت در هواداری و حفظ و حراست کریم ایده اﷲ تعصب نمود و حق گزاری کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هواداری مکن شب را چو خفاش چو باز جره ٔ خود روزرو باش . نظامی . نه من انگشت نمایم به هواداری رویت که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت . سعدی . من قلب ولسانم به هواداری صحبت اینها همه قلب اند که پیش تو لسانند. سعدی . در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست . حافظ. چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت به هواداری آن سرو خرامان بروم . حافظ. رسید باد صبا، غنچه در هواداری ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن . حافظ. از هواداری ما و تو چو مستغنی است یار ای رقیب این چاپلوسی و نوندی تا به کی . کمال خجندی .