هوادار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوادار. [ هََ ] (نف مرکب ) هواخواه . (آنندراج ). دوست . طرفدار. مساعد. معاضد. (یادداشت بخط مؤلف ) : چو هم دل بود او را هم درم بود هوادار و هواخواهش نه کم بود. فخرالدین اسعد. هرکه طلبکار اوست روی نتابد به تیغ وآنکه هوادار اوست بازنگردد به تیر. سعدی . هوادار نکورویان نیندیشد ز بدگویان بیا گر روی آن داری که طعنت در قفا ماند. سعدی . می سوزد و همچنان هوادار می میرد و همچنان دعاگوست . سعدی . از صبا هر دم مشام جان معطر می شود آری آری طیب انفاس هواداران خوش است . حافظ. ◄ عاشق . شیفته . دلداده : مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی است ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد. حافظ. زلف دل دزدش، صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران رهرو حیله ٔ هندو ببین . حافظ.