هوایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوایی . [ هََ ] (ص نسبی ) هوائی . منسوب به هوا.آنچه در هوا باشد یا به هوا تواند رفت : سالار سپاهان چو ملک شد به سپاهان برشد به هوا همچو یکی مرغ هوایی . منوچهری . - هوایی گشتن ؛ به هوا پریدن . پرواز کردن : مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم به هوایی که مگر صید کند شهبازم . حافظ. ◄ مردمی که در پی هوا و هوس نفس باشند. (برهان ) : شوریده دلی چنین هوایی تن درندهد به کدخدایی . نظامی . کسانی عیب ما بینند و گویند که روحانی ندانند از هوایی . سعدی . به دست باد صبا زان نمی دهم پیغام که محرم تو شدن کار هر هوایی نیست . امیرخسرو. ◄ سخنان هرزه و لغو. ◄ تیر آتشبازی را گفته اند که چون آتش بر آن زنند به هوا رود. ◄ حاصل و درآمدی را گویند که از جای غیرمعین به هم رسد. (برهان ).
هوایی . [ هََ ] (اِخ ) هوائی . از شعرای قرن نهم و معاصر امیرعلیشیر بوده است . میرعلیشیرنویسد: مولانا هوایی انیس و جلیس مولانا مشرقی است و در نقاشی کاشی نیز صاحب وقوف است . در کتابت دست داشته، اشعار خود را تذهیب و تحریر می کرده و به بهای ارزان می فروخته است و مردم به شوخی به او می گفته اند: این شعر تو صورتی است بی معنی خوب . این مطلع از اوست : به گرد کوی تو با صد نیازمی گردم نظاره می کنم از دور و باز می گردم . (از مجالس النفائس صص ٢١٥-٢١٦).