هوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوا. [ هََ ] (ع اِ) هواء. جسم لطیف و روان که گرداگرد زمین را فراگرفته وجانداران و گیاهان از آن تنفس می کنند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ترکیبی از نیتروژن (ازت ) و اکسیژن و به نسبت کمی از گازهای دیگر که گرد زمین را احاطه کرده است . جَوّ میان زمین و آسمان . (ناظم الاطباء). ◄ به مناسبت اعتقاد قدما به قرار گرفتن سیال غیرمرئی (هوا) فوق خاک معنی بالا و فوق و بر بودن از آن برآید و مرادف آسمان به کار رود و شواهد ذیل از این معنی با التفات به معنی اصلی حکایت دارد : فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید جامه ٔ خانه به رنگ فاخته گون شد. رودکی . چنان که مرغ هوا پرّ و بال برهنجد تو بر خلایق بر پرّ مردمی برهنج . ابوشکور. دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا یابی به حاصل مرغ وار او را به آتش گردنا یابی . کسائی . تا دیو چه افکند هوا بر زنخ سیب مهتاب به گلگونه بیالودش رخسار. شریف مجلدی . ز روی هوا ابر شد ناپدید به ایران کسی برف و باران ندید. فردوسی . شد از سم ّ اسبان زمین سنگ رنگ ز نیزه هوا شد چو پشت پلنگ . فردوسی . ز لشکر چوگرد اندرآمد به گرد زمین شد سیاه و هوا لاجورد. فردوسی . تو گفتی ز خون دشت دریا شده ست ز خنجر هوا چون ثریا شده ست . فردوسی . ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک خواهی که چون چکوک بپرّی سوی هوا؟ لبیبی . با سبزه زمین به رنگ بوقلمون شد وز میغ هوا به صورت پشت پلنگ . منوچهری . بر هوا رفتی چون مریم بی معجز یا چو قارون به زمین وین نبود جایز. منوچهری . مدبری که سنگ منجنیق را بدارد اندر این هوا دهای او. منوچهری . چو شب رفت و بر دشت پستی گرفت هوا چون مغ آتش پرستی گرفت . عنصری . هوا بینی همه ارواح بی تن زمین بینی همه اجسام بی جان . ناصرخسرو. تو را خدای زبهر بقا پدید آورد تو را ز خاک و هواو نبات و حیوان را. ناصرخسرو. ای چون هوا لطیف ! ز رنج هوای تو شبها دو دست خویش همی بر هوا کنم . مسعودسعد. هرکه اندر هوای تو نبود بر تن او هوا حصار شود. مسعودسعد. گفتم هوا به مرکب خالی توان گذاشت ؟ گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام . خاقانی . من آبم که چون آتشی زیر دارم ز ننگ زمین در هوا می گریزم . خاقانی . در هوا چند معلق زنی و جلوه کنی ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد. حافظ. - آب و هوا ؛ شرایط طبیعی یک محیط : جان من زنده به تأثیر هوای لب توست سازگاری نکند آب و هوای دگرم . سعدی . - بی هوا؛ بازیگوش . سربهوا. لاابالی . - پا در هوا ؛ افتادنی . متزلزل . ناپایدار. نااستوار. - در هوا ؛ آویحته . معلق . رجوع شود به همین مدخل . - سر به هوا ؛ لاابالی . بی اعتنا به مقررات و شرایط. - سر در هوا ؛ بسیار بلند. برکشیده : همی رفت چون باد فرمانروا یکی کوه را دید سر در هوا. فردوسی . - گشاده هوا ؛ هوای صاف و روشن . (ناظم الاطباء). - هوای تند ؛ باد سخت و تند. - هوای سنجابی یا خفتانی ؛ هوای ابری و آسمان باابر. (ناظم الاطباء). ◄ باد. نسیم . ◄ آهنگ و آواز و صدا و نغمه و سرود. (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) هر چیزخالی . (اقرب الموارد) : افئدتهم هواء (قرآن ٤٣/١٤)؛ أی خالیة. ◄ آدم ترسو را گویند به سبب تهی بودن قلب از جرأت . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) هوی . هوس . میل . تمایل . خواهش نفس : چنین گفت بهرام کاری رواست هوا بر دل هرکسی پادشاست . فردوسی . اگر چیره گردد هوا بر خرد خردمندت از مردمان نشمرد. فردوسی . دو هفته در این خانه ٔ بی نوا نباشی گر آید دلت در هوا. فردوسی . با بتانی که می ندانم گفت که از ایشان هوای من به کدام . فرخی . ایزد امروز همه کار برای تو کند همه عالم به مراد و به هوای تو کند. منوچهری . زآن سخنها که بدان طبعتو را میل و هواست گوش مالش توبه انگشت بدانسان که سزاست . منوچهری . مبر گفت غم کآن کنم کت هواست به هر روی فرمان و رایت رواست . اسدی . از او مر مرا هست فرمان روا که جفت آن گزینم کم آید هوا. اسدی . با دو عاقل هوا نیامیزد یک هوا از دو عقل بگریزد. سنائی . عاقل را هیچ ضرر و سهو چون تبع هوا نیست . (کلیله و دمنه ). زیرا که آدمیان بیشتر از راه هوا در هاویه شوند. (کلیله و دمنه ). همت بر متابعت رای و هوای او مقصور گردانم . (کلیله و دمنه ). مجروح هوانی ز هوا دست بیفشان زیرا که هوان نیست هر آنجا که هوا نیست . اثیر اخسیکتی . در بهاری که گل جمال دهد خوش نباشد هوای صحبت خس . ظهیر فاریابی . هوای دل رهش میزد که برخیز گل خود را بدین شکر برآمیز. نظامی . بی هوا نهی از هوا ممکن نبود هم غزا با مردگان نتوان نمود. مولوی . نیم بهر حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کار حق نبود روا. مولوی . مر سفیهان را رباید هر هوا زانکه نبودشان گرانی قوا. مولوی . نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد سفر نیازمندان به ره خطا نباشد. سعدی . تفرج کنان بر هوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس . سعدی . من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت . حافظ. مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه ٔ پشمین به گرو نستانند. حافظ. - دوهوایی ؛ دنبال دو یا چند هوای گوناگون رفتن . تلون مزاج : خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی . سعدی . - هوا جستن ؛ دنبال هوس رفتن . هوسبازی : دلی راکز هوا جستن چو مرغ اندر هوا یابی به حاصل مرغ وار او را به آتش گردنا یابی . کسایی . رجوع به هوی شود. ◄ عشق : هوای تو را زآن گزیدم ز عالم که پاکیزه تر از سرشک هوایی . زینبی . هوا درد است و می درمان درد است غمان گرد است و می باران گرد است . فخرالدین اسعد. ز مهر تو دیر است تا خسته ام به بند هوای تو دل بسته ام . اسدی . دل به هوای تو داده ام من و جز من هیچ کسی گرگ را نداده شبانی . ادیب صابر. ای به هزار جان دلم، مست وفای روی تو خانه ٔجان به چار حد، وقف هوای روی تو. خاقانی . ◄ (اِمص ) هواداری . طرفداری : هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو به هر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین . فرخی . رضای او کند روشن، ثنای او کند نیکو هوای او کند بینا، سخای او کند فربی . منوچهری . و اعیان نواحی در هوای ما مطیع وی گشته . (تاریخ بیهقی ). در هوای من بسیار خواری دیده است . (تاریخ بیهقی ). در هوای ما محنتی بزرگ کشیده . (تاریخ بیهقی ). بی هوای تو نیست هیچ دلی بی ثنای تو نیست هیچ سری . مسعودسعد. لیکن هوای تو به اظهار آن رخصت نمی داد. (کلیله و دمنه ). از عقل همه هوات خواهم وز نفس همه ثنات جویم . خاقانی . باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو چون تاب گیرد از حرکات خور آینه . خاقانی . غم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی . سعدی . ◄ (اِ) آرزو. تمنی . مراد و کام . امید. (یادداشت بخط مؤلف ) : گفتم : ثواب خدمت او چیست خلق را؟ گفت : این جهان هوای دل و آن جهان جنان . فرخی . مردمی زنده بدوی است و سخا زنده بدو وین دو چیز است که او را به جهان کام و هواست . فرخی . شادمان باد و یافته ز خدای هرچه او را مراد و کام و هواست . فرخی . در جسمها هوای بقای تو چون روان در چشمها جمال لقای تو چون بصر. مسعودسعد. مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم به هوایی که مگر صید کند شهبازم . حافظ. شهباز دست پادشهم این چه حالت است کز یاد برده اند هوای نشیمنم ؟ حافظ. امید خواجگیم بود بندگی تو جستم هوای سلطنتم بود خدمت تو گزیدم . حافظ. ◄ آهنگ . آواز. لحن . راه . (یادداشت بخط مؤلف ) : خروش رباب و هواهای نای ره چنگ و دستان بربطسرای . اسدی . بربط اگر دم از هوا زد به زبان بی دهان نی به دهان بی زبان دم ز هوای تو زند. خاقانی . چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست . حافظ. رجوع به هواء و هوی شود.