واره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واره . [ رَ / رِ ] (پسوند) وار. شبه . مانند. نظیر. (آنندراج ). در کلمات فغواره، گاهواره، ماهواره : بدان طفل مانم که هنگام خواب به گهواره ٔ خوابش آید شتاب . نظامی . ◄ پسوند آلت مانند گوشواره، دستواره . (از یادداشت مؤلف ). ◄ پسوند مکان مانند چراغ واره . (از یادداشت مؤلف ). اندخسواره به معنی پناه و تکیه گاه : ز خشم این کهن گرگ ژکاره ندارم جز درت اندخسواره . لبیبی . ◄ (اِ) بسیار. (برهان ) (ناظم الاطباء). مقدار زیاد. (ناظم الاطباء). ◄ کرت . مرتبه . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ نوبت . (برهان ) : گل دگر ره به گلستان آمد واره ٔ باغ و بوستان آمد. رودکی . در برخی از قراء چهارمحال از جمله به یوشگان و قلعه ٔ تک، کلمه ٔ واره متداول است به معنی نوبت . گویند شیر خود را به واره دادیم یا امروز واره شیر است . اهل قریه هر یک گاوی یا گوسفند و بزی دارند بیش و کم و اگر هر شب و روز خود بدوشند شیر به اندازه ای که بتوان با آن پنیر و کره و سرشیر و خامه و دیگر محصولات لبنی ساخت به دست نمی آید از اینرو با حسابی که خود دارند در طول سال یک یا چند روز (بر حسب تعداد حیوان شیرده ) شیر مجموع دامهای شیر ده را به یک خانه می دهند تا برای گرفتن محصولات لبنی کافی باشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ فصل و موسم . (برهان ) (ناظم الاطباء). و رجوع به وار شود. ◄ رسم و عادت . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ طریقه . (ناظم الاطباء). راه . (یادداشت مؤلف ). ◄ صاحب و خداوند. (برهان ) (ناظم الاطباء).