واسع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) [ ع. ] (اِفا.) گشایش دهنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) [ ع. ] (اِفا.) گشایش دهنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واسع. [ س ِ ] (ع ص ) فراخ . ضد ضیق . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مکان واسع، جایگاه فراخ و پهناور. ضد ضیق . (از اقرب الموارد). گنجنده . وسیع. (از تاج العروس ). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای باری تعالی به معنی بسیارعطا که عطایش می گنجد هر چیز را که خواسته شود یا محیط است همه چیز را یا آنکه می گنجد رزق او جمیع مخلوقات را و رحمت او همه ٔ اشیاء را. (منتهی الارب ). در اسماء حسنی افزون عطا که بخشش وی هر خواسته و پرسش را بگنجد یا محیط به هر چیز باشد یا آنکه روزیش همه ٔ آفریده های وی را در بر گیرد و بخشایش او شامل همه اشیاء گردد.(از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نامی از نامهای خدای تعالی . فراخ عطا. (مهذب الاسماء) (ترجمان قرآن ). ◄ دانا. (مهذب الاسماء). - واسعالخلق ؛ واسعالذراع . واسعالذرع . واسعالمغفرة. به هر یک از اینهارجوع شود.
واسع. [س ِ ] (اِخ ) ابن حبان صحابی است و در صحبت او اختلاف است کذا قال و در اللواحق آرد او واسعبن حبان بن منفذانصاری مدنی مازنی تابعی جلیل و کثیرالرّوایه است، از ابن عمرو ابی سعید و جابربن عبداﷲ و عبداﷲبن بدربن عاصم روایت کند. (منتهی الارب ). و صاحب تاج العروس آرد: واسعبن حبان انصاری در صحبت وی خلاف است . وی و برادرش یحیی بن حبان در جنگ حره کشته شدند. واسع از ابن عمروبن عباس روایت کرد و پسرش از او روایت دارد. (از تاج العروس ). و رجوع به انساب سمعانی ص ١٥٢ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
گشایش دهنده، گشاد، فراخ