واصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واصل . [ ص ِ ] (اِخ ) محمد واصل خان کشمیری از شعرای ساکن هند است که در سال هزار وسیصد و هفت در سن هشتاد و دوسالگی در لکهنو درگذشته است و این شعر از وی است : دادند سر بمهر به ما دولت نیاز در سرنوشت ما چو نگین جز سجود نیست . (از تذکره ٔ صبح گلشن ).
واصل . [ ص ِ ] (اِخ ) از شعرای ساکن هند است . صاحب تذکره ٔ صبح گلشن درباره ٔ وی چنین نویسد: واصل از سنجیده طبعان کشمیر بودو عمر عزیز در پی وصول مطلوب به دهلی به سر نمود: چون به من نامه ٔ آن روشنی دیده رسید شد روان قاصد اشکم که جوابش ببرد آن که یکدم شب هجران تو آسوده نخفت سر نهد بر دم شمشیر که آبش ببرد.
واصل . [ ص ِ ] (اِخ ) میرزا مبارک اﷲ از شاگردان محمدزمان راسخ از شعرای قرن یازدهم هجری است . (از فرهنگ سخنوران دکتر خیامپور). و رجوع به تذکره ٔ حسینی شود.