واکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واکشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بازکشیدن . (ناظم الاطباء). ◄ دراز کشیدن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء)(غیاث اللغات ). والمیدن، و آن بر زمین خوابیدن است برای دور کردن خستگی نه برای آنکه به خواب روند. (آنندراج ). به درازا خفتن . والمیدن . لمیدن : سرو تو را ز سایه چکد آب زندگی گردید خضر هر که در این سایه واکشید. صائب (از آنندراج ). ◄ دراز کردن . ◄ دست دراز کردن . ◄ بیرون کشیدن . (ناظم الاطباء) : تا که روزش واکشد ز آن مرغزار وز چراگاه آردش در زیر بار. مولوی . ◄ به زور و حیله چیزی از کسی حاصل کردن . (غیاث اللغات ). واکشیدن چیزی را، به زور یا به حیله از کسی چیزی به دست آوردن، چنانکه گویند از او به سختی واکشیدم . (آنندراج ) : هرگز نشد که بر سر حرف آورم ترا من کز دهان غنچه سخن واکشیده ام . صائب (از آنندراج ). چون گل صبحش مثل در هرزه خندی نیستم شوخ خونها خورد تا یک خنده از من واکشید. میرزایحیی شیرازی (از آنندراج ). ◄ بطرف خود کشیدن : جذب ؛ واکشیدن بخود. (دهار). : غنچه شو در گوشه ای شاید نگاهی واکشی در کمین چشم گرم آسود صیادان مباش . رضی دانش (آنندراج ).