وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز کوی آن پری دیوانه رفتم نکو کردم خردمندانه رفتم بیا بشنو ز من افسانه عشق که دیگر بر سر افسانه رفتم ز من باور کند زاهد زهی عقل که کردم تو به وز میخانه رفتم سفر کردم ز کوی آشنایی ز صبر و دین و دل بیگانه رفتم چه میبود اینکه ساقی داد وحشی که من از خود به یک پیمانه رفتم