وح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وح . [ وَح ح ] (ع اِ) میخ . (منتهی الارب ). میخ و وتد. (ناظم الاطباء).
وح .[ وَح ح ] (اِخ ) مردی درویش : هو افقر من وح او من الوتد. (منتهی الارب ). نام مردی فقیر. (ناظم الاطباء).
وح . [ وَح ح ] (ع اِ صوت ) زجری است گاو را. (منتهی الارب ) مبنی بر سکون کلمه ای است که با آن گاو را میرانند. (ناظم الاطباء).