ورز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ)<BR>۱- (اِ.) پیشه، شغل.<BR>۲- کِشت و زرع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ) ۱- (اِ.) پیشه، شغل. ۲- کِشت و زرع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورز. [ وَ ] (اِمص، اِ) حاصل کردن . ◄ پیاپی کاری کردن . (برهان ) ادمان . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ حاصل و کسب . (انجمن آرا). و بر این قیاس است ورزیدن و ورزش . حاصل و فایده و منفعت و کسب . (ناظم الاطباء). ◄ کشت و زراعت . (برهان ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) : ز گاوان ورز و ز گاوان شیر ده و دو هزارش نوشت آن دبیر. فردوسی . که اقصای این دل گشاینده مرز حوالی بسی دارد از بهر ورز. نظامی . - ورز کردن : کس چو او کم شنید از سلفوت ورز کردن مزارع ملکوت . سنایی . ◄ هرصنعت و حرفت و کار عموماً. (برهان ) (ناظم الاطباء). هر شغل و حرفه . ◄ صنعت دباغت خصوصاً، دباغی . ◄ مرز و آن زمینی باشد که چهار طرف آن را بلند ساخته باشند و در میان آن چیزی بکارند. (برهان ) (ناظم الاطباء) : چو یک مرز ازین ورز آباد گشت دل هرکه بود اندر آن شاد گشت . فردوسی . ◄ (نف ) ورزنده . فاعل ورزیدن باشد همچو آب ورز که شناکننده است . (برهان ). - آب ورز ؛ شناور. سباح . (ناظم الاطباء). - دادورز ؛ عادل . دادگستر : دستور دادگستر و سلطان دادورز مسعود سعد ملکت سلطان کامکار. سوزنی . ◄ ورزنده . حاصل کننده . یابنده . ◄ آموخته و آموزنده . (ناظم الاطباء). - اخلاص ورز ؛ کسی که صداقت و اخلاص آموخته باشد. (ناظم الاطباء). ◄ کشتکار و زارع . و همیشه به طور ترکیب استعمال شود. ◄ (اِ) رسم و دستور. ◄ قیمه و گوشت قیمه کرده . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
عمل، کار پیشه، حرفه، شغل حاصل زراعت، کشت