ورزش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورزش . [ وَ زِ ] (اِمص، اِ) ورزیدن . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به ورزیدن شود. ◄ اجرای مرتب تمرینهای بدنی به منظور تکمیل قوای جسمی و روحی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کسب . (منتهی الارب ). اکتساب . (یادداشت مؤلف ). به دست کردن . به دست آوردن . حاصل کردن . تحصیل . اندوختن . گرد آوردن . عمل کردن . کار کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : که چندین بورزید مرد جهود چو روزی نبودش ز ورزش چه سود. فردوسی . هر کار که تو در جهان از بهر مرادی و شهوتی بکنی هم از آن وجه بر تو رنجی مستولی شود که ترا از ورزش آن پشیمان کند. (کتاب المعارف ). ◄ زرع . کشت . (یادداشت مؤلف ) : بماندند پیران بی پا و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر. فردوسی . ◄ شغل . عمل . حرفه . سعی . کار. (ناظم الاطباء). پیشه . (فرهنگ فارسی معین ). کار با مشقت و تعب . محنت . (ناظم الاطباء) : بشد رأی و اندیشه و کشت و ورز که مردم ز ورزش همی گیرد ارز. فردوسی . شما دیر مانید و خرم بوید به رامش سوی ورزش خود شوید. فردوسی . به مطبخ هوس و فکرت تو بی ورزش هزار بره ٔ ناپخته هست و ناخورده . سوزنی . ◄ تمرین و مشق . (یادداشت مؤلف ). ملکه . پراتیک . هرکاری که بسیار و پی درپی کنند برای آنکه در آن هنرمند و کامل شوند. (آنندراج ). مداومت دادن در هر کاری . (ناظم الاطباء) : با بلاهای دوست ورزش کن خویشتن را بلندارزش کن . اوحدی . هرچه ورزش کنی همانی تو نیکویی کن اگر توانی تو. اوحدی . ◄ کوشش و جهد. ◄ فایده . حاصل . منفعت . ◄ پرهیز. اجتناب . ◄ زهد. ◄ ریاضت و حرکات و اعمال مخصوصه که برای قوت اعمال بدنی همه روزه به جای می آورند. (ناظم الاطباء).