ورس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(و ر) (اِ.)<BR>۱- طنابی که از خوشههای خشکیدة برنج باشد.<BR>۲- ریسمانی که از موی گاو بافته میشود و شاخههای برسم را با آن به هم میپیوندند (و آن از لوازم آتشگاه است).<br>
فرهنگ فارسی معین
(و ر) (اِ.) ۱- طنابی که از خوشههای خشکیده برنج باشد. ۲- ریسمانی که از موی گاو بافته میشود و شاخههای برسم را با آن به هم میپیوندند (و آن از لوازم آتشگاه است).
(وَ)(اِ.)مهار شُتر، چوبی که در بینی شتر کنند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورس . [ ] (اِخ ) دهی جزو دهستان کوهپایه ٔ بخش آبیک شهرستان قزوین . در ١٠هزارگزی حصار خروان . سکنه ٔ ٣٢٧ تن و آب آن ازچشمه و در بهار از آب برف تأمین می شود. محصول آن غلات، بنشن، تاکستان، بادام، صیفی است . شغل اهالی زراعت و گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
ورس . [ وُ ] (اِ) ثمر و میوه . (برهان ). ◄ سرو دشتی . وارس . (ناظم الاطباء). بار سرو کوهی . ابهل . (برهان ).
ورس . [ وَ رَ ] (ع مص ) چغزلاوه نشستن بر سنگ چندانکه سبز و لغزان گردد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نشستن خزه بر سنگ در آب چندانکه آن سنگ سبز و لیز گردد.(از اقرب الموارد): ورست الصخرة فی الماء تورس ورساً؛ رکبها الطحلب حتی تخضار و تملاس . (اقرب الموارد).